وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

آخرین مطالب

جستاری به دوران شیرین کودکی

پنجشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۱۱:۳۴ ب.ظ

اگر بخواهم کودکیم را توصیف کنم ناچارم آن را حداقل به سه دوره تقسیم کنم دوره اول به قبل از دبستان برمیگردد که بچه ای بودم مهار نشدنی و پر حرف..هم بازی هایم همه پسر بودند یعنی مایع شرمساری است که هرچه به ذهن مبارکم فشار می آورم هیچ دختری در روزگار کودکیم پیدا نمی شود و از آنجا که دوروبری هایم اکثرا میانگین ده سالی از من بزرگتر بودند متاسفانه بسیار مورد سو استفاده قرار می گرفتم!

نه از آن سو استفاده ها ها..زبانم لال!..در میهمانی های خانوادگی مثلا مرا یه گوشه ای می کشانند و از من میخواستند از فانتزی هایم تعریف کنم و لابد در دل به من می خندیدند..و گاهی هم سوال های شیطنت آمیزی از این قبیل که کیو دوس داری؟ دوس داری با کی ازدواج کنی؟ و من هم متاسفانه جواب هایی میدادم که هنوز هم بابتشان شرمسارم و عده ای از آن از خدا بی خبر ها گاه گاهی با یادآوری آن سخنان بساط سرخی گونه های مارا فراهم میکنند.

سه سال اول ابتدایی در مدرسه پادشاهی کردم..دختری را تصور کنید با مقنعه سفیدی که کمی کج شده و مقدار متنابهی موهای خرمایی از آن بیرون زده و مانتو و شلوار گشاد سرمه ای به تن دارد و لبخند مضحکی بر لب! از آنجایی که اطرافیانم همگی بزرگتر از من بودند لذا من به ناچار دروس اولیه ابتدایی را از حفظ بودم و یکی از افتخاراتم این است که یک روز معلم کلاس آمادگی پدر و مادرم را خواست و به آنها گفت هوش این بچه را بردارید و از این مدرسه درب و داغان به در ببرید..نا گفته نماند که هنوز هم مادرم با آن خاطره پز می دهد!

در آن دوران سه ساله دریغ از یک جمله درس که خوانده باشم حتی مشق هایم را نیز با زور و تقلب مینوشتم! اما قهرمان بلا منازع کلاس بودم..یک بار کلاس دوم معلم پرورشی از معلمان خواست دانش آموزی را جهت مسابقات قرآن معرفی کند معلم نیز من را معرفی کرد و استدلالش هم این بود که تو چون درست خوب است باید به این مسابقات بروی..جای دوستان خالی در آن مسابقه که خواستم ادای عبدالباسط را دربیاورم چنان افتضاحی به بار آمد که حتی خواندن سوره توحید هم که از زمانی که زبان باز کردم خواندم نیز یادم رفت! جا دارد ذکر کنم که در این سه سال تنها نماینده مدرسه در مسابقات پیک نوروزی نیز بودم..

اما دوران پادشاهی تمام شد و به دلیل دعوای پدرم با مدیر مدرسه در مراسم جشن عبادت سوم دبستان پرونده ما از آن مدرسه بیرون آمد و به لطف همکاری پدرم با جامعه پزشکان و مرفه هان بی درد یک مدرسه شاخ و در خور و شان بنده پیدا شد که آنجا ثبت نام شدم!

سال چهارم دبستان شاید بدترین دوره تحصیلی من بود من که تا کنون دفتر را از نوع تعاونی و خودکار را از نوع بیک و مداد را از نوع سوسمار نشان و استدلر میشناختم ناگهان وارد دنیای دفتر های باربی و لوازم التحریر فایبرکستل و کیف و کفش های قشنگ شدم..مدرسه ای که همه از خانواده های پولدار بودند و از سال چهارم دبستان تست میزدند و قلمچی میرفتند..به همین سوی چراغ

خب بدیهیست که آن قهرمان بلامنازع تبدیل شد به یک دانش آموز متوسط به پایین کلاس..کسی هم تمایلی برای دوستی با من نداشت..معلمان گرامی نیز من را از رده خارج کرده بودند..ضربه روحی بدی بود..در آن سن..

سال پنجم دبستان بی شعور ترین انسان روی کره خاکی معلم ما بود که به نظرم واژه مقدس معلمی حیف است که برای این شخص به کار گرفته شود..من فرد منفور کلاس بودم..

روز معلم! کابوس من بود..کادو های رنگارنگ بچه ها و کادوی حقیر من..پولی جمع شد تا برای معلم سکه بخرند..ربع سکه خریداری شد اما واکنش ایشان این بود که کلاس بغلی نیم خریدند شما ربع!! و در اقدامی زننده کادو های من و چند دانش آموز دیگر را به دلیل کم ارزش بودن پس داد!

موقع امتحان تیزهوشان بود و فرد مذکور کارت های ورود به جلسه را برای توزیع به کلاس آورد اما هرچه منتظر ماندم اسم مرا صدا نکرد..و در آخر که زنگ خورده بود گفت عیبی نداره حالا مگه تو قبول میشی..الکی امتحان بدی..

پدرم که بعد از کلاس تقویتی به دنبالم آمد و چشم های اشک بارم را دید مدرسه را روی سرش گذاشت و با تهدید و ارعاب توانست معرفی نامه ای از مدرسه بگیرد تا من بتوانم آزمون بدهم...آزمون من اما جدا از همه بچه ها و به صورت غریبانه ای برگزار شد..

روز اعلام نتایج خانم دیو اسم چندتا از سوگلی هایش را خواند و رسید به اسم من و گفت تو؟؟؟؟؟ مگه میشه تو که هیچ کلاسی نرفتی... آن روز بود که فهمیدم تقدیر اگر بخواهد خیلی اتفاق ها می افتد...

  • وارش بارانی

سمپاد

مدرسه

نسل سوخته

نظرات  (۴)

خاطره تاثیرگذاری بود ....
و آفرین به همت شما ...
:)
پاسخ:
سپاس
ببخشید.ولی این نهایت بی شعوری که یه معلم کادوی بچه ها رو با هم مقایسه کنه یا کادو کسی رو پس بده..
اخه یه سری بچه با کلی ذوق واست کادو خریدن.وای خدااا..
هیچ کسی نمیتونه استعداد و ظرفیت ذاتی یه نفرو انکار کنه.کاش معلما همه چیزو با معیرای خودشون نسنجن
موفق باشی :-)
پاسخ:
بی شعوری اون آدم حد نداره...
ممنونم!
  • ـــــ هادی ـــــ
  • اووپس :/
    پاسخ:
    :)
  • حامد درخشانی
  • fellow sampadi!
    :)))
    پاسخ:
    سمپاد یعنی هفت سال زندگی من تو یه مدرسه رویایی وسط طبیعت بکر شمال..به زودی از اونجا و آدماش هم خواهم نوشت

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی