وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

آخرین مطالب

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «از انقلاب تا امیرآباد» ثبت شده است

دلتنگه تهرانم..

مکانی که هیچ وقت با زمانی که توش بودم یکسان نبود..زمانی که دوست دارم فراموشش کنم و مکانی که مدام یادآوری میکنم یک پاردوکسی جالبی در من به وجود آورده.

تهران، شهری که هیچ وقت یک غول آهنی بزرگ ندیدمش..شهری که اونو مقصر غربت و تنهایی خودم ندونستم

من هنوز هم در تهران یک آدم دیگه ام..ساکت ترم..بیشتر میبینم..بیشتر راه میرم..بیشتر میشنوم..و بیشتر میخونم..

تنهایی در تهران یک درد مشترکه..درد نیست..یخشی از زندگی دانشجوهاست..این جمعیت عظیمی که ساکن کوی اند و هر کدوم صاحب یک دنیای بی نهایتن..وقتی این دنیاهای موازی بدون هیچ برخوردی از کنار هم رد میشن  تصویر جالبیه..

نه تنها دانشجوهای شهرستانی بلکه اکثر آدما ها در محیط پایتخت این طورن..یا شاید به نظر من این طور اومدن..آدم های تنهایی که ساعت ها در کتاب فروشی ها راه میرفتند و کتاب ها رو ورق میزدن..زوج هایی که گوشه یه پارک خلوت نشسته اند و احساس مبادله میکنن..مرد های میانسالی که تنها و  با یک فلاسک چای میان کوه و میشینن و فکر میکنن

تهران، این شهر بی استیل دوست داشتنی ما هم همینه..درست مثل آدم هاش..همینقدر تنها و ساکت

  • وارش بارانی

رفیق جان، مدتی است که ما را در این کویر وحشت تنها گذاشتی و رفتی تا سلاممان را به شکوفه ها و باران برسانی، نمیدانم شکوفه را دیدی یا باران را، نمی دانم به قول شعر های روزهای سرخوشی" کسی دزد شعورت نیست آنجا؟  تجاوز به غرورت نیست آنجا؟"

رفیق عزیزم این روزها چقدر جای خالی ات را حس میکنم، بماند.. اما کیف میکنم از دیدن قفسه کتاب هایت در گودریدر، کیف میکنم از دیدن عکس های هنریت که با همان ذوق بکر مخصوص به خودت ثبت شان میکنی.. میدانی رفیق وقتی دلم برایت ضعف میرود اما این اپلیکیشن ها هیچ به کارم نمیاید آن موقع ها فقط حضور فیزیکی حالی ام میشود و بس! آن موقع ها به این فکر نمیکنم که تو وارونه روز و شبم و هزاران کلیومتر دورتر از منی، دلم میخواهد که بدوم تا تو همه فاصله ها را..

حیف که تو آن همه دروس خشک مهندسی خواندی و چیزی از انعکاس ها سر در نمی آوری تا برایت شرح دهم که چگونه تقصیر این نورون های پیش سیناپسی و پس سیناپسی است حال این روزهای من

جانه من حتما به خاطر داری که روزی باهم خواندیم که این مایه آرامش دوستان است که تا هر زمان پس از مرگشان کسی از آنها یاد کند هنوز دوستی و جمعشان در ناب ترین حالت همواره باقیست چرا که فنا ناپذیر است..از تو یاد میکنم و وجودم پر از آن احساسات ناب می شود چون باور دارم به این حرفت که میگفتی: زمان طول نداره عرض داره!

رفیقم، اگر از حال روز این جا بخواهی باید بگویم هیچ چیز عوض نشده، غیر اینکه تو های زیادی عرصه را خالی کردند و جای تو هارا گوسفند صفتانی گرفته اند که یاد گرفته اند نان را به نرخ روز بخورند و نه حقوق میدانند نه تکالیف. اینجا فقط شامل گذر زمان شد، زمانی که فقط درد های گذشته را عمیق تر کرد با این تفاوت که جرات فریاد را نیز از ما گرفته اند، و خلاصه در فضایی که خوابش را هم نمیدیدیم مشغول جان سپردنیم

گفته بودند که زمانی که جوجه پرنده ها پرواز را آموختند و پریدند و رفتند چقدر آشیانه بوی تنهایی و غم خواهد گرفت..گفته بودند تلخی این غم را به شیرنی تماشای پرواز آنها معاوضه کن تا روز به روز بیشتر اوج بگیرند و روزی آموخته هاشان را از آن پرواز سبک بال به پرنده های دیگر بیاموزند(1)

تماشای پرواز تودر آسمان بریتیش کلمبیا برایم شیرین است، شیرینی بی بدیلی که پارادوکسی عجیب با تلخی این روزها برقرار کرده است

رفیقم، میدانم که کجایی..میدانم که دقیقا کجایی، در زیر همین آسمانی که میبینم در نوازش همین بادی که دست مهربانش تنها پیوند من و توست..

پیوندمان ناگسستنی باد



(1) اندیشه سازان!


  • وارش بارانی

تهران شهریه که زندگی در اون خیلی آسون و خیلی سخته..اما هرچی که هست به نظرم بهترین  جا برای عاشقی کردنه...حیف که روزای آخر اینجا و درس خوندنمه و هیچ عاشقی تو این شهر  نکردم..

حیفه که وقتی اینجاها قدم میزنی و آهنگ گوش میدی به یاد هیچکس نیستی... راسته که میگن برای کارهای نکرده حسرت بیشتری میخوری!

اگه تهران هستید حتماعاشق بشین و باهاش برین تئاتر شهر..تو ولیعصر قدم بزنین..کافه گردی..صبحانه خوردن تو جمشیدیه رو هم از دست ندین!

  • وارش بارانی

من فکر میکنم بیشتر زندگی ما در واقع در توهم ما شکل میگیره

ما فکر میکنیم که کسی یا چیزی رو دوست داریم ولی در واقع نداریم

ما فکر میکنیم کسی رو بخشیدیم ولی در واقع نبخشیدیم

ما فکر میکنیم چیزی یا کسی رو فراموش کردیم ولی در واقع نکردیم...

ممکنه زمان زیادی هم برای زندگی در توهممون صرف کرده باشیم..ممکنه این وهم اینقدر وسیع باشه که بخش عمده ای زندگیتو در بر بگیره

افسانه سی و چند سالی داشت زندگی موفقی داشت مدرک تحصیلی عالی شغل عالی همسر خوب بچه های دوست داشتنی..برام زندگیشو تعریف کرد اینکه یه روزی به جای قلبش به مغزش گوش کرد و با کسی ازدواج کرد که پدرش انتخاب کرد اینکه الان خیلی راضیه اینکه اونی که تو دوران دانشجویی دوستش داشت اصلا لایقش نبود..اینکه الان خیلی همسرشو دوست داره و زندگی خیلی فراتر از احساساته..گفتم اون پسره چی شد آخرش..گفت رفت آلمان..ازش خبر داری؟..وقتی مقالم تو فلان همایش اول شد بهم ایمیل زدو تبریک گفت..بچه داره..موهاشم یه کم ریخته..

افسانه عاشق زندگیش بود از ته دلش میگفت خدا نیاره روزی رو که بدون همسرم باشم..

ولی برق چشماش موقع تعریف از اون پسر مفهومش این بود که فراموش نکرده..مفهومش این بود در کمال وفاداری به همسرش اما با ایمیل اون فرد دلش لرزید..ولی هیچ وقت از انتخابش پشیمون نیست

فقط عشق نیست آدما آرزوهاشونم فراموش نمیکنن..من نکردم..وقتی آرزوم جلوی چشمام در حال نابودی بود هیچ سوگواری نکردم..مثل خیلی ها تو این شرایط در اتاقو نکوبیدم و بلند گریه نکردم..بهش فکر نکردم..آغوش باز و ای شمشیر ها مرا بپذیرید..

اما امشب دیدن یک سری چیزهایی که منو یاد آرزوم انداخت..فکر اینکه وقتی اینا رو تماشا میکردم چه تصوری از امروز داشتم و امروز واقعا چیه..فکر اینکه دل چی میخواست..فکر اینکه هیچ وقت هیچ چیز مطابق دل نشد..فکر اینکه دل هنوزم میخواد..فکر اینکه خدا نخواست..اما دل تا ابد خواهد خواست..فکر اینکه هیچ وقت بعد از اون به دلم فکر نکردم

همه اینا برام این معنی رو داشت که اینقد توهم فراموش کردن نزن..پاش بیفته دلت هنوزم همون زندگی رو میخواد..اینو باید پذیرفت..فکر میکنم پذیرش این موضوع تحمل حقیقت رو بیشتر میکنه



عکس اتاقم..روزهای کنکور..روزهایی که آرزوهایی داشتم..

  • وارش بارانی

دلم میخواست برم کافه..نمی دونم چرا حس کافه رفتن در من گل کرده بود..کسی هم دم دست نبود که حوصله اش را داشته باشم بنابراین با تکیه بر جمله کس نخارد (یا نخوارد؟!) پشت من جز ناخن انگشت من! تصمیم گرفتم بعد از این که خودم را یک پیاده روی طولانی مهمان کردم بروم کافه!!

تحقیقات اینترنتی هم کردم حتی! برای اینکه یک کافه شیک! پیدا کنم..پیدا شد

اولش زیاد برام مهم نبود تنهام..کتاب تازه خریده بودمو میتونستم سرمو باهاش گرم کنم..رفتم بالا..فضای خیلی خاصی نداشت..مثل همه کافه ها نور ملایم و دود سیگار..تو دلم گفتم زرشک! منتظر چی بودم دقیقا خودمم نمیدونم..رفتم نشستم و منو رو نگاه کردم..قیمت ها وحشت ناک بود ولی کاریش نمیشد کرد..یعنی اگه یه نفر همرام بود میتونستم پاشم بیام بیرون ولی در اون حالت غیر ممکن بود..دلو زدم به دریا و یه قهوه اسپرسو و کیک شکلاتی سفارش دادم..

حالا سخت شد..چون دقیقا روبه روی من یه پسر تنها نشسته بود و من مجبور بودم همش سرم پایین باشه..البته ناگفته نماند حس فضولی خاصی نسبت به زوجی که سمت راستم بودن هم داشتم (غریزه اس دیگه کاریش نمیشه کرد!!) خلاصه یه کم کتاب خوندم..باور کنین گردن درد گرفته بودم تو عمرم اینقدر سرم پایین نبود..

اما جای سوزناک ماجرا..باور کنین درسته من قهوه خور حرفه ای نیستم اما مزه قهوه رو میفهمم..البته ناگفته نماند دختره که سفارش گرفته بود بعده اینکه گفتم اسپرسو یه کلمه خارجکی گفت منم نفهمیدم ولی برای حفظ کلاس کار گفتم آره همون!! که ای کاش لال میشم..

فنجونش از هر فنجونی که تا الان دیده بودم کوچیک تر بود تازه تا نصفه توش قهوه بود..همراهش یه چیزی مثل پیک هم آورد که توش ظاهرا آب بود!!

قهوه مزه زهر میداد..زهرمار دقیقا..شرط میبندم هیچ ماده ای در جهان به اون تلخی نبود..اون پیکه چی بود؟ باید میریختمش تو فنجون هم میزدم؟! نه دیگه این کارو نکردم اگه کارم غلط می بود بدجوری ضایع میشدم هرچند که کسی حواسش به من نبود..

کیکش بد نبود..ولی واقعا یه برش کیک هفده تومن نمی ارزید!! زورم میومد قهوه رو نخورم بیست تومن پولش بود..قلپ دومو که خوردم داشتم بالا میاوردم از کیفم آب معدنی درآوردم نصفشو خوردم تا تلخیش از دهنم بره..بدبختی اینقد حالم بد شده بود کیکم نتونستم کامل بخورم..

دیگه فرارو بر قرار ترجیح دادم و سی و هفت تومن سلفیدم و از کافه زدم بیرون!!

این بود عواقب ادا درآوردن!!

  • وارش بارانی
همیشه وقتی قراره بهم خوش بگذره مسخ میشم..نمیدونم واژه اش چیه..مسخ میشم..فریز میشم..نمیدونم..ولی اصلا نمیفهمم چطور میگذره..وقتی شروع میشم که مثلا یه ایستگاه مترو با خوشی مورد نظر فاصله بگیرم..گاهی این خوشی فقط یه فضاس..فضایی که دوست داری تقدیر مرگت رو همونجا بنویسه..دیگه هیچکیو نشناسی و چهار زانو بشینی اون وسط و در همون حالت استپ مغزی و قلبی بمونی و فقط نگاه کنی..فقط نفس بکشی..با تموم وجود هوایی رو که بهش تعلق داریو داخل ریه ات بکشی..باید باور کنی جنست مال همینجاست..همین لحظه ها که داغی چای تو لیوان یک بار مصرف زبونتو بسوزنه و هرگز نخوای خوب شه..همین لحظه های سرد..همین برگای زرد
یه جمله ای بود که میگفت با یک لیوان چای هم میشود مست شد اگر ان کس که باید باشد،باشد..میخوام تصحیحش کنم..با یه لیوان چای و یه کیت کت میشه مست شد به شرطی که همون جایی باشی حقته..همون جایگاهی باشی که سهم تو از زندگی بود..حتی برای چند لحظه..

  • وارش بارانی