وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

آخرین مطالب

۷ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دانشگاه» ثبت شده است

ما موجودات عچیبی بودیم، پر از اراده، پر از انگیزه، اما اراده و انگیزه برای چی..این سوالی هست که اگر پاسخش روشن بود، امروز هدف زندگی ما هم معلوم بود..

تست زدن از پایه چهارم ابتدایی..

تلف شدن همه ی تابستان های نوجوانی  در مدرسه ( سال تحصیلی بی وقفه!) از پایه اول راهنمایی..

هر روز پنج صبح بیدار شدن و چندین کیلومتر رفتن به خارج از شهر به بهانه مدارس سمپاد..

شروع کلاس درس یک ساعت زودتر از همه ی مدرسه های شهر به بهانه کتاب های طبیعت در حرکت و شیمی زیبا و...

تا سه بعد از ظهر مدرسه بودن

درگیر شدن با ازمون های شبه کنکور مبتکران و رقابت بر سر تراز و رتبه از اول راهنمایی

برگزاری ازمون ورودی برای کلاس های جمعه و رقابت چندین نوجوان برای اینکه جمعه ها هم به مدرسه بروند از پایه سوم راهنمایی

استرس و استرس و استرس همیشگی هر ازمونی از پایه اول راهنمایی

کلاس های المپیاد  وجمعه های سیاه..از هفت صبح تا پنج بعد از ظهر..از اول دبیرستان

و کنکور و روزی هیجده ساعت مفید درس خواندن در هفده سالگی..

خداحافظی با رویای روپوش سفید در پایان..

اما هیچ وقت فکر نکنید ما بچه های افسرده یا بیمار روانی بودیم، نه، ما بسیار شاد بودیم، از درس خواندن لذت میبردیم..مدرسه مثل خانه ما بود حتی گاهی صمیمی تر..کتاب هم میخواندیم حداقل خیلی بیشتر از الان..مجله چلچراغ و دوچرخه هم میخواندیم..و کلا آدم های مفیدی بودیم..

چیزی که امروز برام خیلی عجیبه..چطور؟؟ چطور ما برای اینکه پذیرفته نشدیم که جمعه هم به مدرسه بریم گریه میکردیم؟؟ چرا یک نوجوان بازیگوش حتی دوست نداشت جمعه هم استراحت کند؟چه انگیزه ای؟؟ و اگر همه ی این انرژی ها هر جای دیگری صرف میشد چه نتیجه ای داشت؟؟

اما اوضاع در آموزش عالی فرق میکرد..خیلی هم عالی نبود!! فاصله خوابگاه تا دانشگاه که یک ربع هم نبود با هزار فحش و ناسزا به خودمان و استاد و تقدیر از خواب بیدار میشدیم..درس خواندن شد فقط برای شب امتحان آن هم با میزان زیادی حالت تهوع..در به در دنبال این بودیم که کلاس تعطیل کنیم بریم ولایت..میزان مطالعه افت کرد..یک خستگی و رخوت همیشگی امد که خودمان هم نمیدانیم چه مرگمان است..

برای خودم هم غیر قابل باور است که این دو آدم یک نفر است؟؟

حتی امروز هم در محیط کار وقتی میبینم از علم و تخصص من هیچ استفاده ای نمیشود، وقتی میبینم همه ی این کارها رو حداکثر با دیپلم هم میتوانستم انجام دهم..دیگر چه می ماند از آدم؟؟

پ.ن: به بهانه بوی ماه مهر




  • وارش بارانی

موقعی که دبیرستان میرفتم ناظم های مدرسه خیلی برام آزار دهنده بودن، با اینکه دانش آموز درس خونی بودم و با مسائل حاشیه ای کاری نداشتم اما همیشه نفرت خاصی از اون آدما تو دلم بود

در گذشته مطلبی در فیسبوک نوشته بودم تحت این عنوان که آموزش عالی اونقدری که قبل کنکور رویاییه جذاب نیست!

خب طبیعتا تصورم این بود که در کنار بقیه مشکلات که بعد از کنکور تمام خواهد شد این معضل ریاست افراد بی لیاقت و اجبار ما برای حرف شنوی از افرادی که نمی فهمند هم تمام خواهد شد

و خب باز هم طبیعتا کاخ آمال و آرزوهام با دیدن حقیقت فرو ریخت و حماقت و بیسوادی کارمندهای دانشگاه مخصوصا کارمند های زن نسبت به ناظم ها و معلم های محترم پرورشی خیلی وسعت بیشتری داشت

دانشگاه داره تموم میشه ولی یادم نمیره فرسایش های روحی و عصبی که از دست همین کارمندهای محترم نصیبم شد و عذابی که مجبور بودم بهشون احترام بذارم  و این اجبار و ماجرا های قبل و بعدش...

باعث تأسفه که این موجودات اکثرا زن هستند، یعنی اگر آخرش از فرط استیصال در حال پاره شدن پوست و بیرون زدن محتویات داخلی بدنت باشی اگر یک کارمندی آن وسط پیدا شود و کارت را راه بیاندازد قطعا آقاست!

فکر میکردم این حجم از نادانی فقط در دانشگاه ما موج میزند..

امروز برای آزمون ارشد دانشگاه آزاد اسلامی، به یکی از مراکز این دانشگاه در سطح استان خودمان رفتم که به صفا سیتی معروف است! ساختمان و معماری دانشگاه بی نظیر بود و حیاط دانشگاه هم که یک ترکیبی از جنگل و باغ بود و بسیار زیبا..آزمایشگاه های بسیار بزرگ و ظاهرا مجهز و شیک و از همه مهم تر پر بود از دخترها و پسرهای زیبا رو که روحمان تازه شد از تماشای آنها!.. خب به نظرم حق دارم در دانشگاه ما که از این خبرا نیست مردیم از بس آدمای درس خوان بی ریخت دیدیم!والا!

اما نکته اصلی کارکنان محترم بودند که نمونه ی کپی شده کارکنان دانشگاه ما بودند تا من زیاد هم احساس غریبی نکنم..به این نتیجه رسیدم یک سری از بانوان محترم اوصلا کارمند دانشگاه به دنیا می آیند یعنی شما تصور کنین جنین محترمی که چادر چاغچور (؟) از رحم مادر خارج میشوند و به مامای بدبخت میگویند که الان وقت ندارند به دنیا بیایند و اصلا برود پی کارش و الان وقت نماز و ناهار است!


پی نوشت: عنوان شبیه فیلم نان،عشق،موتور هزار شد! فیلمو خیلی قدیم دیدم ولی حس خوبی بهش دارم نمیدونم چرا!



  • وارش بارانی
خیلی اوقات بزرگ بودن مسائل به خاطر فکر ماست ، که هر بار که تصورش میکنیم مسئله رو یک لایه دورتر و سخت تر میبینیم
مثل کنفرانس امروز، که اینقدر تو ذهن من پیچیده بود که از مدت ها قبل خواب میدیدم به افتضاح ترین حالت ممکن در حال برگزاریه
مطالب سخت و سنگین..مقاله های پیچیده و حجیم..ورود به یک حوزه جدید و ملکولی..و از همه مهم تر یک استاد سخت گیر و منتقد در حد مسعود فراستی
همه این ها روی هم باعث شده بود یک ترس بزرگ و عظیم در من شکل بگیره
اما اینطور نشد..بیشتر از هر وقت دیگه ای به موضوع مسلط بودم..ساعت دهنش را بست و تقویم به دست خویش بند کفنش را بست و ...
مسعود فراستی هم دهنش را بست و در آخر به یک خوب بود اکتفا کرد!

میخوام بگم شاید اصلا کار سختی پیش روم نبود در واقع کار متفاوتی نبود این ذهن من بود که بیخودی جو سازی کرده بود و یک غول  عظیم رو جلوی خودش می دید

بهتره به جای فکر کردن به مسائل فقط انجامش بدیم.. اینجوری خیلی راحت تره
take it easy and just do it..
  • وارش بارانی
اوصولا من آدم سمعی هستم، یعنی صدای افراد خیلی برام مهم و تاثیرگزاره و به شدت خوشم میاد از صداهای مثل خانم خامنه، محمد رضا فروتن..این پسره شاهین مجریه صدبرگ و امثالهم
یه فرد محترمی هم تو دانشگاه ما پیدا شده که گویا مسئولین فرهنگی در دوسال اخیر کشفش کردن و متوجه صدای رادیویی و تبحر ایشون در اجرا شدن، و همه برنامه ها، تاکید میکنم همه برنامه ها اعم از جشن ها، بزرگداشت ها، ختم ها، ورزشی، سیاسی،مذهبی و ... توسط ایشون اجرا میشه و ایشون هم همیشه با صدای گرمشون برنامه رو اینطور آغاز میکنن سلاااااام، سلامی به گرمی فلان و به سرخی خون فلان       و خلاصه از این مسائل
بنده به طور عجیبی به صدای ایشون آلرژی دارم و کهیر میزنم وقتی لب به سخن میگشاید..
امروز با دوستان روی چمنای دانشگاه نشسته بودیم که نام برده به ما نزدیک شد
سللااام (با همون لحن) ببخشید خانم فلانی مستطیع ( یا مسطتیع؟) اوقاتتون شدم خدمت شما عارضم که بنده حقیر برای اجرای مراسم جشن امروز به مساعدت شما نیازمندم دوستان گفتن که ظاهرا شما قلم بسیار شیوایی دارین...
قبل اینکه اوغ بزنم گفتم ببخشید من باید برم نمیتونم کمکتون کنم و با حالت فرار سریعا مشغول جمع آوری جزوات پخش شده روی چمن و ترک محل حادثه شدم ( ریز ریز خندیدن حضار و دوستان مستقر در محل حادثه)

پی نوشت: لطفا اینقدر رادیویی نباشید
  • وارش بارانی

من فکر میکنم بیشتر زندگی ما در واقع در توهم ما شکل میگیره

ما فکر میکنیم که کسی یا چیزی رو دوست داریم ولی در واقع نداریم

ما فکر میکنیم کسی رو بخشیدیم ولی در واقع نبخشیدیم

ما فکر میکنیم چیزی یا کسی رو فراموش کردیم ولی در واقع نکردیم...

ممکنه زمان زیادی هم برای زندگی در توهممون صرف کرده باشیم..ممکنه این وهم اینقدر وسیع باشه که بخش عمده ای زندگیتو در بر بگیره

افسانه سی و چند سالی داشت زندگی موفقی داشت مدرک تحصیلی عالی شغل عالی همسر خوب بچه های دوست داشتنی..برام زندگیشو تعریف کرد اینکه یه روزی به جای قلبش به مغزش گوش کرد و با کسی ازدواج کرد که پدرش انتخاب کرد اینکه الان خیلی راضیه اینکه اونی که تو دوران دانشجویی دوستش داشت اصلا لایقش نبود..اینکه الان خیلی همسرشو دوست داره و زندگی خیلی فراتر از احساساته..گفتم اون پسره چی شد آخرش..گفت رفت آلمان..ازش خبر داری؟..وقتی مقالم تو فلان همایش اول شد بهم ایمیل زدو تبریک گفت..بچه داره..موهاشم یه کم ریخته..

افسانه عاشق زندگیش بود از ته دلش میگفت خدا نیاره روزی رو که بدون همسرم باشم..

ولی برق چشماش موقع تعریف از اون پسر مفهومش این بود که فراموش نکرده..مفهومش این بود در کمال وفاداری به همسرش اما با ایمیل اون فرد دلش لرزید..ولی هیچ وقت از انتخابش پشیمون نیست

فقط عشق نیست آدما آرزوهاشونم فراموش نمیکنن..من نکردم..وقتی آرزوم جلوی چشمام در حال نابودی بود هیچ سوگواری نکردم..مثل خیلی ها تو این شرایط در اتاقو نکوبیدم و بلند گریه نکردم..بهش فکر نکردم..آغوش باز و ای شمشیر ها مرا بپذیرید..

اما امشب دیدن یک سری چیزهایی که منو یاد آرزوم انداخت..فکر اینکه وقتی اینا رو تماشا میکردم چه تصوری از امروز داشتم و امروز واقعا چیه..فکر اینکه دل چی میخواست..فکر اینکه هیچ وقت هیچ چیز مطابق دل نشد..فکر اینکه دل هنوزم میخواد..فکر اینکه خدا نخواست..اما دل تا ابد خواهد خواست..فکر اینکه هیچ وقت بعد از اون به دلم فکر نکردم

همه اینا برام این معنی رو داشت که اینقد توهم فراموش کردن نزن..پاش بیفته دلت هنوزم همون زندگی رو میخواد..اینو باید پذیرفت..فکر میکنم پذیرش این موضوع تحمل حقیقت رو بیشتر میکنه



عکس اتاقم..روزهای کنکور..روزهایی که آرزوهایی داشتم..

  • وارش بارانی

به بهانه اعتصاب در دانشگاه صنعت نفت:

دانشگاه ها می تواند در گروه های مختلفی تقسیم شود اما اگر از دید آینده شغلی نگاه کنیم سه نوع دانشگاه داریم:

1. دانشگاه علوم پزشکی

اگر بیمارستان را صنعت بدانیم به نظرم دانشگاه علوم پزشکی در این حوزه موفق ترین است، درصد بالایی از فارغ التحصیلان خود را در صنعتش مشغول به کار میکند(نسبت به سایر دانشگاه ها)،طرح نیروی انسانی دارد، بیمارستان ها کاملا زیر نظر دانشگاه و متخصصان علمی اداره میشود، از نظر علمی به روز است و تولید علم خود را با سرعت خوبی به کاربرد میرساند و دانشجویان از همان ترم های اول با صنعت خود در ارتباطند

2. دانشگاه های بورسیه ای

تقریبا همه فارغ التحصیلان خود را موظف است که وارد صنعت مربوطه کند، دانشجو از ابتدای آغاز تحصیل شاغل محسوب میشود و حقوق میگرد و در ازای آن قوانین خاصی را رعایت می کند. یکی از دغدغه ها در مورد این دانشگاه ها علاوه بر هزینه سنگین برای دولت دغدغه سواد دانشجو است. نظر بر این است که به دلیل نبود انگیزه کافی (شاید) دانشجو در اینجا بی سواد بار می آید. البته مزیت این دانشگاه این است که دانشجو را در سن 18سالگی تحویل می گیرد و موقعی که خمیر شل است آن را همان طور که میخواهد با توجه به اهداف سازمان شکل میدهد، که البته این که تا چه حد در این راستا موفق است خود مسئله ای جداگانه است

3. سایر و اکثر دانشگاه ها

هیچ ارتباطی بین صنعت و دانشگاه برقرار نیست، آمار بیکاری بالاست آمار پارتی و رانت و فساد های اداری تقریبا بیشتر از دو صنعت فوق است، دانشجویان به دسته های متعددی تقسیم میشوند  از جمله دانشجو نما ها!،به دنبال دختر بازی پسربازی دانشجو ها،درس خوان های تارک دنیا،استعداد های برتر، فرار مغزها و هزاران دسته دیگر که در بین اینها میتواند قرار بگیرد، که البته آثاری از این دسته بندی در دو دانشگاه فوق هم میتواند یافت شود. همین تناقض ها در این دانشگاه ها خود دردسر بزرگی است..مثلا : علی با رتبه نسبتا خوبی در دانشگاه تهران مدیریت خواند فوق لیسانس گرفت با بیست ملیون سرمایه حاصل از کارهای ساده دانشجویی در این سالها و وام و کمک خانواده در تهران اتاقی کوچک اجاره کرد بعد از چند ماه با نخواندن دخل و خرج مواجه شد و تهران را ترک کرد و ترجیح داد با آن بیست ملیون در شهرستان خودش مغازه ای رهن کند و شغل آزادی را از صفر شروع کند..یعنی با حدود بیست و پنج شش سال سن از صفر شروع کند و از این همه سال تحصیل فقط به پز دانشگاه تهرانی بودن خود اکتفا کند که متاسفانه برایش آب و نان نمی شود.        حسن از آن پسر های فشن و دخترباز و باهوش هیجانی..در دانشگاه آزاد شهرش عمران خواند در سالهای آخر تحصیل با دوستانش شرکتی کوچک در راستای هوشمند سازی منازل ثبت کرد فوق لیسانس در همان دانشگاه آزاد قبول شد و بلافاصله بعد از قبولی در فوق لیسانس دانشگاه آزاد در دانشگاه دولتی شهرش که از قضا یکی از بهترین دانشگاه های فنی کشور است مشغول به تدریس میشود( به لطف یک پارتی نسبتا بزرگ) با دوست دخترش که شش سال باهم بودند ازدواج میکند و در حال حاضر با بیست و پنج شش سال سن هم جوانی اش را کرده هم صاحب زن و زندگی و خانه و ماشین و شأن اجتماعی است (استاد دانشگاه هست خب).

به شخصه در این داستان شیوه دانشگاه اول را بسیار می پسندم و به این فکر میکنم چه میشد همه صنعت ما این گونه بود مثلا سر در یک کارخانه مینوشتند:

جمهوری اسلامی ایران

وزارت صنعت و معدن

دانشگاه خواجه نصیر الدین طوسی

مرکز آموزشی صنعتی راه سازان فردا!

یا مثلا:

جمهوری اسلامی ایران

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

دانشگاه شهید بهشتی

سازمان آموزشی خدماتی برنامه ریزی شهری


پی نوشت : همه مثلا ها مثلا است
پی نوشت2: همه چیز صرفا نظر و سلیقه شخصی است


  • وارش بارانی

دری به تخته خورد و ما رفتیم حرم مطهر..و دری به تخته خورد ژتون غذایی از آشپزخانه حرم به ما رسید..من و دو عدد از دوستانم..در حالی که از شدت گرسنگی و خستگی و هزاران کوفت دیگر به سرعت در حال حرکت به سمت غذاخوری بودیم سر راه پیرزنی جلویم را گرفت

بخشید شما ژتون دارید؟!

بله

میشه بدین به من آخه..

نگذاشتم باقی حرفش را بزند و با گفتن این حرف زیر لب که خودم میخوامش به سرعت خودم رو به دوستانم رسوندم..

وقتی روی صندلی نشستم تازه فهمیدم چه غلطی کردم..نمی دانستم باید چه کار کنم؟! اصلا من چرا آمده بودم اینجا؟! من که شاید پول موجود در کارتم بتواند حداقل یک سال وعده غذاییم را تامین کند چه نیازی به این غذا داشتم؟! ارزش معنوی..خب کمرم را بزند این معنویت..

با دوستانم مطرح کردم،،آنها سعی کردن دلداریم بدهند که نه بابا لابد کارش همینه هر روز میاد اینجا..تو چقد ساده ای..غذاتو بخور بابا..

اشک هایم چیزی نمانده بود که بریزد..حالم از خودم به هم میخورد..در کمال ناباوری دیدم پیرزن مذکور آمد و پشت میز ما نشست..فقط ماتم برده بود..روم نمیشد هیچ حرفی بزنم..دوستم یک نگاه به من کرد و گفت: حاج خانوم مسافری؟!    پیرزن درحالی که مشغول کارش بود گفت نه مادر مال همین جام..

چیز حاصی از گلویم پایین نمیرفت..زیر چشمی پیرزن را دیدم که غذا را در نایلونی میریخت تا ببرد..حتی با خودش بطری هم آورده بود و آب روی میز رو هم برداشت

دوستم گفت تو که چیزی از غذات نخوردی اگه دست زده نیست بده به این زنه تا عذاب وجدان کوفتیت تموم شه

روم نمیشد..گفتم شاید بهش بربخوره..هیچی نگفتم..دوستم گفت حاج خانوم اگه غذا میخواین این دست زده نیستا..

من نه..واسه مریض میخوام باید ببرم براش

بعد نایلونش رو آورد گفت بریز اینجا..منم نهایت ایثارم شکل گرفت و پریدم از خادم یک ظرف یک بار مصرف گرفتم و غذا رو ریختم اونجا و بهش تقدیم کردم..

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داشتیم از پیاده رو میگذشتیم و طبق معمول یک سمت خیابون مقدار متنابهی آب جمع شده بود..پیاده رو تنگ بود و از روبه رو هم کلی آدم میومدنو میرفتن..یهو یکی از دوستام برگشت گفت:شما چرا هی خودتونو میکشین کنارو میرین تو آبا..بذار یه کم اینا خودشونو کنار بکشن

تا حالا همچین موردی به ذهنم نرسیده بود اینکه آدما به این موردم اهمیت میدن..اینم سختی محسوب میشه که آدما ازش فرارین..

من زیربار نرفتم گفتم نه بابا هیچکی به این قضیه اهمیت نمیده انتخاب نمیکنه که کدوم سمت بره..اتفاقی پیش میاد

تصمیم گرفتیم برای امتحان خودمونو کنار نکشیم و ری اکشن آدما رو ببینیم

ما ایستادیم..مرده هم ایستاد..چندثانیه گذشت..به زور خودشو از سمت چپ ما رد کرد..دومی هم..سومی هم..

آدما میخوان مسیر مستقیم خودشونو برن..راه کج کردن سخته خب!!

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بچه ها جزوه هاشونو به کسی نمیدن..دیگه همه هم میدونن..کسی به کسی رو نمیندازه..حتی کسی که داره میره جزوه ها رو کپی کنه واست کپی نمیکنه مگه اینکه توام قبلا اینکارو براش کرده باشی..وقتی دستکش لاتکس یادت رفته و فردا آزمایشگاه داری اونی که داره میره داروخونه واست نمیخره چون اگه میخوای باید توام سختی بکشیو باهاش بری

=========================

حالم از خودم بهم میخوره که از وقتی اومدم دانشگاه اینقد هیولا شدم

  • وارش بارانی