وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

آخرین مطالب

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «هواپیما» ثبت شده است

رفیق جان، مدتی است که ما را در این کویر وحشت تنها گذاشتی و رفتی تا سلاممان را به شکوفه ها و باران برسانی، نمیدانم شکوفه را دیدی یا باران را، نمی دانم به قول شعر های روزهای سرخوشی" کسی دزد شعورت نیست آنجا؟  تجاوز به غرورت نیست آنجا؟"

رفیق عزیزم این روزها چقدر جای خالی ات را حس میکنم، بماند.. اما کیف میکنم از دیدن قفسه کتاب هایت در گودریدر، کیف میکنم از دیدن عکس های هنریت که با همان ذوق بکر مخصوص به خودت ثبت شان میکنی.. میدانی رفیق وقتی دلم برایت ضعف میرود اما این اپلیکیشن ها هیچ به کارم نمیاید آن موقع ها فقط حضور فیزیکی حالی ام میشود و بس! آن موقع ها به این فکر نمیکنم که تو وارونه روز و شبم و هزاران کلیومتر دورتر از منی، دلم میخواهد که بدوم تا تو همه فاصله ها را..

حیف که تو آن همه دروس خشک مهندسی خواندی و چیزی از انعکاس ها سر در نمی آوری تا برایت شرح دهم که چگونه تقصیر این نورون های پیش سیناپسی و پس سیناپسی است حال این روزهای من

جانه من حتما به خاطر داری که روزی باهم خواندیم که این مایه آرامش دوستان است که تا هر زمان پس از مرگشان کسی از آنها یاد کند هنوز دوستی و جمعشان در ناب ترین حالت همواره باقیست چرا که فنا ناپذیر است..از تو یاد میکنم و وجودم پر از آن احساسات ناب می شود چون باور دارم به این حرفت که میگفتی: زمان طول نداره عرض داره!

رفیقم، اگر از حال روز این جا بخواهی باید بگویم هیچ چیز عوض نشده، غیر اینکه تو های زیادی عرصه را خالی کردند و جای تو هارا گوسفند صفتانی گرفته اند که یاد گرفته اند نان را به نرخ روز بخورند و نه حقوق میدانند نه تکالیف. اینجا فقط شامل گذر زمان شد، زمانی که فقط درد های گذشته را عمیق تر کرد با این تفاوت که جرات فریاد را نیز از ما گرفته اند، و خلاصه در فضایی که خوابش را هم نمیدیدیم مشغول جان سپردنیم

گفته بودند که زمانی که جوجه پرنده ها پرواز را آموختند و پریدند و رفتند چقدر آشیانه بوی تنهایی و غم خواهد گرفت..گفته بودند تلخی این غم را به شیرنی تماشای پرواز آنها معاوضه کن تا روز به روز بیشتر اوج بگیرند و روزی آموخته هاشان را از آن پرواز سبک بال به پرنده های دیگر بیاموزند(1)

تماشای پرواز تودر آسمان بریتیش کلمبیا برایم شیرین است، شیرینی بی بدیلی که پارادوکسی عجیب با تلخی این روزها برقرار کرده است

رفیقم، میدانم که کجایی..میدانم که دقیقا کجایی، در زیر همین آسمانی که میبینم در نوازش همین بادی که دست مهربانش تنها پیوند من و توست..

پیوندمان ناگسستنی باد



(1) اندیشه سازان!


  • وارش بارانی

شهر ما پر بود( و شاید هست) از خونه هایی که صاحبی نداشتند..سی و چند سال پیش ساکنان اون به امید یک سفر چند روزه ترکش کردند ولی هرگز برنگشتند..بخشی از اونها توسط دولت مصادره شد بخشی از اونها هم به وارث های خوش اقبال از فرنگ برگشته تعلق گرفت و بخشی از اونها هم همین جور دست نخورده باقی بود

یکی از این خونه ها روبه روی کلاس زبان ما بود..خیلی قدیمی بود..بخشی از دیوار اون به خاطر گودبرداری های اطراف ریخته بود..منو نرگس تصمیم گرفتیم بریم اون تو ببینیم چه خبره..بچه ها میگفتن اونجا جن داره! صحنه هایی که تو اون خونه دیدم هیچ وقت یادم نمیره..یه وجب خاک رو همه چی نشسته بود..درخت انجیر پیر تو باغ به طرز خشنی رشد کرده بود..حوض کثیف و چرک بود..روی مبل های لهستانی قرمز رنگ پارچه سفیدی پهن بود که دیگه تقریبا سفید نبود..همه وسایل دست نخورده تو خونه بود..انگار کسی که ترکش کرد به برگشتن خیلی مصمم بود..دلم گرفت..دلم سوخت..

چند سال بعد که بانک سرکوچه با کمبود فضا مواجه شد اونجا رو تخریب کردند و شد پارکینگ بانک..وقتی گذرم به اونجا افتاد خیلی دلم گرفت..خیلی دلم سوخت

آدماش کجان...خدا میدونه...

این روزا وقتی بعضی از وبلاگ هارو باز میکنم همون حس بهم دست میده..وقتی یه نفر نشسته چند سال از زندگیش رو تفکراتش تو اون دوران رو نوشته و یهو دیگه ننوشت.....دلم میگیره..دوس دارم پیداش کنم و بگم بازم بنویس..دنیاتو تموم نکن..


 

  • وارش بارانی

وطن همیشه خوشاینده..وقتی از کشورت مهاجرت میکنی دلت براش تنگ میشه برای همه جاش دلت فقط میخواد جایی قدم بزنی که آدما فارسی حرف بزنن..چهره ها ایرانی باشه. وقتی تو شهر خودت نباشی دلت هوای اونجا رو میکنه فرقی نمیکنه حتی اگه تو بهترین امکانات پایتخت باشی دلت واسه همون شهر کوچیک و آشنا تنگ میشه...آهنگای محلیتو دانلود میکنی..اگه همشهریاتو ببینی ذوق میکنی. اگه توی شهر خودتم باشی اگه روستا یا ییلاقی داشته باشی آخر هفته ها دلت هواشو میکنه تو خاکش که قدم میزنی میگی وقتی مردم جنازم میاد اینجا یه روزی تن من خاک اینجا میشه...

فکر کن تو ماشین خوابیدی و با بوی بهار نارنج و رطوبتی که میاد زیر دماغت بیدار میشی...

کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خودش ببرد هرکجا که خواست


پی نوشت: عنوان از کتاب زیبای نادر ابراهیمی
  • وارش بارانی

احساس میکنم در مرحله ای از زندگیم واقع شدم که شدیدا در حال از دست دادنم..ترسی که نمی دونم شروعش کجا بوده..وقتی دوروبریام یکی یکی چمدون بستن و مهاجرت کردن آدمایی هیچ وقت فکر نمی کردم نبودنشون تا این حد بهم بریزتم..یا وقتی که عزیزی پنج دقیقه بعد از رسوندن من تصادف کرد و برای همیشه رفت..


من فوبیای از دست دادن همه چیز رو دارم..گاهی فکر میکنم لحظه ها چه ارزشی دارن وقتی محکوم به نابودی ان؟ چرا کسایی رو دوست داریم که قطعا یک روزی نیستند؟ حتی اگه اون روز صد سال بعد باشه


هواپیما هم برای فوبیای من شده نماد..نماد رفتن و از دست دادن..نه از دست دادن شخص، بلکه از دست دادن یک فضا..فضایی که با آدم های محدودی برای خودت ساختی و دومینو وار روی سرت خراب میشه..و همه ی آدم هایی که از این پازل ها جدا میشن به فضا های دیگه ای ملحق میشن، و فقط تو میمونی که عاجزی.. مثل یک حیوان نجیبی وسط گل زندگی گیر کرده ای و دیگر هیچ..



  • وارش بارانی

امروز روز خواب من بود..بعضی روزا اینجوریم به نظرم بزرگترین نعمت دنیا خوابه

صبح سر کلاس اول هیچی نفهمیدم و در حالت نشسته و به چشم باز عملا خواب بودم..جشن مضحک روز دانشجو در همچین روزی که من اینقدر تشنه خواب بودم هیچ جایگاهی نداشت..نمی دونم به چه صورتی خودم رو به تختم رسوندم و با همان لباس ها بیهوش شدم..

وقفه ای برای ناهار و شنیدن خبر خوش کنسل شدن کلاس های عصر و مجددا در آغوش کشیدن رخت خواب..

ساعت شیش عصر چشام باز شد..همه جا تاریک و سرد بود..خیلی سرد..برقا ظاهرا رفته بود..چند دقیقه ای به همون حالت نشستم و به مرگ و قبر و این مفاهیم فکر کردم

گوشیم چشمک میزد..کلی پیام و میس کال..یکیش صادق بود زنگ زده بود برای خداحافظی برنداشتم پیام داده بود..رفتنی شده بود..آلمان..چه روز گندی بود..

وقتی دورو بریات یکی یکی میرن حس تنهایی احمقانه ای همه وجودتو میگیره احساس اون مسافر جا مونده تو ایستگاه یا همچین چیزی..یکی از کابوس های بچگیم همین بود، اون موقعی که برای رفتن به خونه مادربزرگ باید میرفتیم ترمینال و سوار مینی بوس میشدیم و بعد از کلی تکون و بهم خوردن دل و روده به بهشت کوچک میرسیدیم، همیشه خواب میدیدم که تو ترمینال جا موندم و مامانم رفته..یا وقتی به مقصد رسیدیم اونا پیاده میشن و من تو ماشین جا میمونم و هرچی گریه میکنم اونا دیگه صدامو نمیشنون و این ماشینم همچنان میره..

نمی دونستم باید جواب صادقو چی بدم آرزوی موفقیت یا همچین چیزی شاید..اون لحظه فقط به ذهنم میرسید که بهش بگم با خودش لباس گرم ببره حتما..


  • وارش بارانی