وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

آخرین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «گذشته» ثبت شده است

موقعی که دبیرستان میرفتم ناظم های مدرسه خیلی برام آزار دهنده بودن، با اینکه دانش آموز درس خونی بودم و با مسائل حاشیه ای کاری نداشتم اما همیشه نفرت خاصی از اون آدما تو دلم بود

در گذشته مطلبی در فیسبوک نوشته بودم تحت این عنوان که آموزش عالی اونقدری که قبل کنکور رویاییه جذاب نیست!

خب طبیعتا تصورم این بود که در کنار بقیه مشکلات که بعد از کنکور تمام خواهد شد این معضل ریاست افراد بی لیاقت و اجبار ما برای حرف شنوی از افرادی که نمی فهمند هم تمام خواهد شد

و خب باز هم طبیعتا کاخ آمال و آرزوهام با دیدن حقیقت فرو ریخت و حماقت و بیسوادی کارمندهای دانشگاه مخصوصا کارمند های زن نسبت به ناظم ها و معلم های محترم پرورشی خیلی وسعت بیشتری داشت

دانشگاه داره تموم میشه ولی یادم نمیره فرسایش های روحی و عصبی که از دست همین کارمندهای محترم نصیبم شد و عذابی که مجبور بودم بهشون احترام بذارم  و این اجبار و ماجرا های قبل و بعدش...

باعث تأسفه که این موجودات اکثرا زن هستند، یعنی اگر آخرش از فرط استیصال در حال پاره شدن پوست و بیرون زدن محتویات داخلی بدنت باشی اگر یک کارمندی آن وسط پیدا شود و کارت را راه بیاندازد قطعا آقاست!

فکر میکردم این حجم از نادانی فقط در دانشگاه ما موج میزند..

امروز برای آزمون ارشد دانشگاه آزاد اسلامی، به یکی از مراکز این دانشگاه در سطح استان خودمان رفتم که به صفا سیتی معروف است! ساختمان و معماری دانشگاه بی نظیر بود و حیاط دانشگاه هم که یک ترکیبی از جنگل و باغ بود و بسیار زیبا..آزمایشگاه های بسیار بزرگ و ظاهرا مجهز و شیک و از همه مهم تر پر بود از دخترها و پسرهای زیبا رو که روحمان تازه شد از تماشای آنها!.. خب به نظرم حق دارم در دانشگاه ما که از این خبرا نیست مردیم از بس آدمای درس خوان بی ریخت دیدیم!والا!

اما نکته اصلی کارکنان محترم بودند که نمونه ی کپی شده کارکنان دانشگاه ما بودند تا من زیاد هم احساس غریبی نکنم..به این نتیجه رسیدم یک سری از بانوان محترم اوصلا کارمند دانشگاه به دنیا می آیند یعنی شما تصور کنین جنین محترمی که چادر چاغچور (؟) از رحم مادر خارج میشوند و به مامای بدبخت میگویند که الان وقت ندارند به دنیا بیایند و اصلا برود پی کارش و الان وقت نماز و ناهار است!


پی نوشت: عنوان شبیه فیلم نان،عشق،موتور هزار شد! فیلمو خیلی قدیم دیدم ولی حس خوبی بهش دارم نمیدونم چرا!



  • وارش بارانی

شهر ما پر بود( و شاید هست) از خونه هایی که صاحبی نداشتند..سی و چند سال پیش ساکنان اون به امید یک سفر چند روزه ترکش کردند ولی هرگز برنگشتند..بخشی از اونها توسط دولت مصادره شد بخشی از اونها هم به وارث های خوش اقبال از فرنگ برگشته تعلق گرفت و بخشی از اونها هم همین جور دست نخورده باقی بود

یکی از این خونه ها روبه روی کلاس زبان ما بود..خیلی قدیمی بود..بخشی از دیوار اون به خاطر گودبرداری های اطراف ریخته بود..منو نرگس تصمیم گرفتیم بریم اون تو ببینیم چه خبره..بچه ها میگفتن اونجا جن داره! صحنه هایی که تو اون خونه دیدم هیچ وقت یادم نمیره..یه وجب خاک رو همه چی نشسته بود..درخت انجیر پیر تو باغ به طرز خشنی رشد کرده بود..حوض کثیف و چرک بود..روی مبل های لهستانی قرمز رنگ پارچه سفیدی پهن بود که دیگه تقریبا سفید نبود..همه وسایل دست نخورده تو خونه بود..انگار کسی که ترکش کرد به برگشتن خیلی مصمم بود..دلم گرفت..دلم سوخت..

چند سال بعد که بانک سرکوچه با کمبود فضا مواجه شد اونجا رو تخریب کردند و شد پارکینگ بانک..وقتی گذرم به اونجا افتاد خیلی دلم گرفت..خیلی دلم سوخت

آدماش کجان...خدا میدونه...

این روزا وقتی بعضی از وبلاگ هارو باز میکنم همون حس بهم دست میده..وقتی یه نفر نشسته چند سال از زندگیش رو تفکراتش تو اون دوران رو نوشته و یهو دیگه ننوشت.....دلم میگیره..دوس دارم پیداش کنم و بگم بازم بنویس..دنیاتو تموم نکن..


 

  • وارش بارانی

دوران راهنمایی برای من دوران عجیبی بود همه ی تعقیر و تحولات دوران بلوغ را اضافه کنید به رفتن به یک مدرسه خاص

میگویم خاص چون در جای خودش بسیار عجیب و جدید بود، بخش عمده بچه های آن مدرسه بچه پولدار بودند..از این کیف های قشنگ داشتند..لوازم التحریر فانتزی (فکر کنم علاقه حریصانه من به خریدن لوازم التحریر های گران از شهر کتاب از عقده ای در آن دوران نشأت میگیرد) خلاصه اینکه در عمرشان دفتر تعاونی نداشتند کتونی های مارک میپوشیدند و عید ها به دبی میرفتند. گروهی دیگری نیز در مدرسه ما بودند که از روستاهای دور میامدند هوش و استعداد در آنها غلیان میکرد (شاید قلیان!) بچه های صاف و ساده و بی نهایت دوست داشتنی.. آنها مقنعه هایشان را جلو میاوردند و از وسط صورت تا میکردند..در کلاس ساکت بودند و گوش میکردند..عده ای از آن گروه همان اول کار بریدند و مدرسه لوکس شهر را رها کرده و به مدرسه ای معمولی در روستای خود بسنده کردند..عده ای هم ماندند و در تاریخ آن مدرسه جاودانه شدند و بعدها ازآنها رتبه های یک رقمی و دورقمی درآمد..

بچه های شهری هم خنگ نبودند، آدم بده نبودند..به نظرم دختر اول راهنمایی نمیتواند آدم بده باشد..اینطور بزرگ شده بودند..به هر حال همه ما در یک آزمون ورودی پذیرفته شده بودیم.

من اما در هیچ دسته ای نبودم..از بچه های شهر ولی پولدار نه،از هر دو قشر دوست داشتم..دوستی با قشر مرفه برایم خوب بود چون آن زمان آنها کتاب هری پاتر میخواندند و من هم خواندم و این آغازی بود برای کتاب خواندن من، دوستی با قشر دوم هم چیزهایی به من آموخت که هنوز که هنوزاست برایم جز مقدس ترین هاست..

این روزها زیاد میگویند که ای کاش معلم اینقدر شعور داشته باشد که اول مهر شغل پدرها را نپرسد..

یک عدد معلم داشتیم سال اول که نه تنها شغل ها را پرسید که یک دفترچه هم درآورد و شغل ها را یادداشت و از بچه ها شماره شان را نیز گرفت که اگر جایی کارش گیر کرد از این رانت نیز استفاده کند.. یادم هست که ادعای فهم و شعور هم داشت اول کار گفت بچه ها من پدرم کشاورزه..کشاورزی خیلی افتخار داره یه وقت کسی خجالت نکشه اگه باباش کشاورز بود! یکی از بچه ها گفت شغل پدرم آزاده، معلم گفت چه آزادی؟ گفت خانم آزاد دیگه یعنی کارمند نیست معلم سه پیچ شد که خب بگو دخترم دقیقا کارش چیه، دختره گفت مغازه داره معلم گفت آفرین مغازه چی؟ دختر یه کم مکث کرد و آروم گفت سبوس فروشی..

بعد رسید به یک دختر از گروه شهری ها که ظاهرا از قبل نزد ایشان کلاس میرفت و تست میزد (در پنجم ابتدایی جهت قبولی در آزمون مدرسه مذکور) و با لبخندی افتخار آمیز گفت بعله...ایشون هم خانم ک.ع پدر پزشک..مادر پزشک از دانش آموزای گل من!!

اکثر بچه های اون مدرسه الان به جایی رسیدن..بعدها اینقدر باهم دوست شدیم که اون روز تلخ رو یادمون رفت..ما باهم دوست بودیم با اینکه یکی حجاب داشت یکی نه یکی باباش با ماکسیمای قرمز (اون موقع خیلی شاخ!! بود) میومد دنبالش یکی با چکمه های گلی، گاهی فکر میکنم اون بی آلایشی فقط تو بچه های اون سن پیدا میشه ما فقط تو اون سن میتونستیم با این همه تفاوت باهم اینقدر دوست باشیم

  • وارش بارانی

بابای اون دکتر بودو بابای من پرستار..تو یه بخش بودن، یه وقتایی میرفتم بیمارستان اونم میومد،باهم دوست شدیم تو عالم بچگی باهم کلی خاطره ساختیم عین هم بودیم تخیلی و فانتزی..هنوزم که میرم اون بیمارستان یادم میاد که ما پشت بخش عفونی دنبال پیدا کردن یه راه به سرزمین نارنیا بودیم، یه بارم بردیمشون روستای ما..زیر درخت لیمو باهم دیگه خونه ساختیم آشغالای تو باغم شده بود وسایل خاله بازی ما..

یهو رفتن..غیب شدن انگار..اصلا یادم نیست چطوری..یه روز بابام اومد خونه و گفت دکترفلانی رفت از این بیمارستان..

تو این سالها خیلی دنبالش گشتم، یه بارم یکی خواست آرزومو برام برآورده کنه گفتم این دوستمو برام پیدا کن. فقط یه بار اسم پدرشو گوگل کردم و فهمیدم ایران نیست..اما از خودش هیچی گیرم نیومد از این همه شبکه های اجتماعی..

تا اینکه خیلی اتفاقی..اتفاقی تر از اتفاقی پیداش کردم..به این نتیجه رسیدم که شبکه های اجتماعی خیلی هم بی فایده نیست..معصومیت چهره اش هنوزم مثل بچگیاش بود..نخبه ای شده بود واسه خودش اون سر دنیا..سریع صفحه پیغامشو باز کردم تا بهش بگم..

چی بگم؟!حرفی نداشتم!..این همه سال فقط به پیدا کردنش فکر کردم..به این فکر نکردم اگه پیدا شد چی بهش بگم؟ من همونم که باهم دنبال سرزمین نارنیا بودیم؟ همون که همیشه دوست داشت یه قطار عین مال تو داشته باشه؟!..یادش بود؟! وسط اون دنیای عجیب اون درخت لیمو رو یادش بود؟!

شاید خیلی عادی میگفت سلام دوست من از اونجا چه خبر؟ اون بیمارستان هنوز ههمون شکلیه؟ اوه مای گاد

اون وقت همه ی تصویرهای قشنگم از اون روزا با پتک واقعیت خورد میشد.. شایدم اصلا جواب نمیداد..شاید فارسی یادش رفته بود..شاید منو یادش نمی اومد

مثل این فیلما لحظه آخر دستمو از کیبورد برداشتم و صفحه رو بستم..دوست داشتم رویاهام دست نخورده باقی بمونه

  • وارش بارانی