وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

آخرین مطالب

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «داستان کوتاه» ثبت شده است

گرما امونم رو بریده بود، خودم رو به داخل اتاق پرت کردم و با سرعت لباسامو درآوردم، نمی دونستم اول باید دنبال کنترل کولر بگردم یا جوراب هامو در بیارم..پنج دقیقه بعد با بطری آب معدنی در دست رو مبل جلوی کولر لم داده بودم.علی هنوز حمام بود، در همه این یازده سال زندگی مشترک روزی دوبار حمام کرده بود..آدمی پر از عادت بود و به هیچ عنوان عاداتش رو ترک نمیکرد..صدای بسته شدن در حمام و پوشیدن لباسش می آمد حدس میزدم که اول شلوارک طوسی رو برداشت و وقتی دید هنوز پاره است آهی کشید و رفت سراغ یکی دیگه..صدای سشوار و قر و فرش میومد..خیلی خسته بودم..علی از پشت نزدیک شد و سرم رو بوسید..با تعجب نگاهش کردم..خندید و به سمت آشپزخانه رفت و از یخچال یک کیک که به شکل قلب قرمز بود بیرون کشید و گذاشت روی اپن

خودم رو به سمت اپن چرخوندم و گفتم امروز سالگرد ازدواجمونه..علی عینکش را با دستمال آشپزخانه تمیز کرد و دوباره به چشمش گذاشت و گفت مبارکه..

جهیدم آن طرف اپن و سعی کردم خودم رو ذوق زده نشون بدم و شروع کردم به مرور خاطراتمون..خیلی خسته بودم..علی اما نشسته بود و دست هاشو زیر چونه اش زده بود و ذوق میکرد..کیک رو بریدم..مزه اش خوب نبود..علی میدونه من فقط کیک های درجه یک دوس دارم اما همیشه از حسن قناد سرکوچه خرید میکنه و معتقده بقیه جاها دولا پهنا حساب میکنند..وقتی به این موضوع فکر میکنم حرصم میگیره..کیک رو میخوریم و بدون اینکه حرفی از شام بزنیم به سرعت خودم رو به رخت خواب میرسونم و وانمود میکنم که خوابیدم..علی نیم ساعت بعد از من برای خواب اومد از لای چشمام نگاش میکردم رفت سمت کشو و دنبال چیزی میگشت..اما نا امید به رخت خواب اومد و چند دقیقه بعد پشت به من بی حرکت شد..

رو به سقف چرخیدم و به یازده سال پیش فکر کردم، به روزی که علی دستشو با تیغ برید برای اینکه با خونش رو کاغذ بنویسه که دوسم داره..به روزی که پدرش کشیده محکم و آبداریو زد تو گوشم..به روزی که تو کلاس 203 دانشکده تربیت بدنی همو بوسیدیم..به روزای اول ازدواجمون که سرد بود و بخاری نداشتیم چون همه پولمونو واسه خونه داده بودیم..به اولین دعوا یک ماه بعد از عروسی که اعتراف کردم غلط کردم که اعتراف کرد بچه بودم نفهمیدم..

همه روزا مثل فیلم تند از چشام رد شد..برگشتم سمتش..اونم برگشت..چشماش باز بود..


 از سرویس که پیاده شدم مستقیم رفتم پیش حسن قناد و یک کیک قرمز قلبی شکل برداشتم و بیست و پنج تومن سلفیدم، و بقیه راه رو با لبخندی مضحک تا خونه پیاده رفتم، تا رسیدم رفتم حموم و مثل همیشه دوش آب یخ..خیلی خسته بودم اینقدر خسته که دلم میخواست زیر دوش بخوابم اما نمیشد، حتما نسیم اومده بود باید میرفتم و زودتر مراسم سالگرد ازدواج رو از گردنم باز میکردم..دیدمش که روبه روی کولر نشسته و با بطری آب بازی میکنه، شلوارک طوسی هنوز پاره بود..خدای من..پس این نسیم چیکار میکنه تو این خونه..بر شیطان لعنتی فرستادم و رفتم تا ماموریتم را به انجام برسانم..سرش را بوسیدم..بوی عطر خودش را میداد..سرش را برگرداند و با چشمانی ذوق زده نگاهم کرد.،آخ همسر طفلکی من چقدر خوب که تو اینقدر ساده خوشحال میشوی..کیک را از یخچال درآوردم و روی میز گذاشتم با ذوق به این سمت اپن پرید و گفت سالگرد ازدواجمونه..و بعد شروع کرد به حرف زدن و برش زدن کیک و ریختن چای..از خستگی در حال بیهوش شدن بودم..حوصله اش را نداشتم واقعا..حجم زیادی از کیک را بلعیدم تا کلکش کنده شود..نسیم ظرف ها رو شست و به اتاق خواب رفت..نیم ساعتی معطل کردم تا کامل بخوابد..سیگاری آتش زدم در تراس را باز کردم، یاد آن روزی افتادم که دیوانه شدم و دستم رو بریدم تا با خونم بنویسم دوستت دارم نسیم! پوزخندی زدم و از کاناپه جهیدم سمت اتاق خواب تاکاغذ رو پیدا کنم، اما در کشو فقط پر بود از دفترچه قسط و قرص ضد بارداری و یک مشت خنزر پنزر دیگر..
رفتم که بخوابم..چشام هامو بستم و سعی کردم اون حالت عاشقیو به یاد بیارم..لبخند رو لبام نشست..برگشتم سمتش..اونم برگشت..چشماش باز بود..


  • وارش بارانی