وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

آخرین مطالب

۹ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۵ ثبت شده است

این روزا که به آخرش نزدیک میشم بیشتر به اولش فکر میکنم، به سال سخت کنکور..به جلسه کنکور تو سالن امتحانات دانشکده برق..روز اعلام نتایج..روزی که خشمم رو روی در اتاقم خالی کردم..به یاد گچ های دیوار که از شدت ضربه ریخت و همیشه جاش هست، چه رو دیوار چه رو قلبم..

اون روزی که با پدر و مادرم خداحافظی کردم و برگشتم سمت حیاط خوابگاه..اولین عصر جمعه تنهایی..اولین استاد و اولین کلاس شنبه صبح شیمی عمومی..اولین گریه..

یاد همه روزای خوب و بد زندگی تو یه شهر غریب..یاد بچگی و بزرگ شدنمون..

امروز قراره مزین بشیم به لباس جناب ابن سینا و قراره قسم بخوریم..اما امروز اصلا فکر نمیکنم که لایقش باشم..فکر نمیکنم که به اندازه چهار سال علم بهم اضافه شده باشه و این بهم دلهره میده، دلهره ای برای شروع یک دوران جدید، دورانی که شاید مثل این چهار سال فرصت آزمون و خطا نخواهم داشت...

  • وارش بارانی

اگر بخواهم کودکیم را توصیف کنم ناچارم آن را حداقل به سه دوره تقسیم کنم دوره اول به قبل از دبستان برمیگردد که بچه ای بودم مهار نشدنی و پر حرف..هم بازی هایم همه پسر بودند یعنی مایع شرمساری است که هرچه به ذهن مبارکم فشار می آورم هیچ دختری در روزگار کودکیم پیدا نمی شود و از آنجا که دوروبری هایم اکثرا میانگین ده سالی از من بزرگتر بودند متاسفانه بسیار مورد سو استفاده قرار می گرفتم!

نه از آن سو استفاده ها ها..زبانم لال!..در میهمانی های خانوادگی مثلا مرا یه گوشه ای می کشانند و از من میخواستند از فانتزی هایم تعریف کنم و لابد در دل به من می خندیدند..و گاهی هم سوال های شیطنت آمیزی از این قبیل که کیو دوس داری؟ دوس داری با کی ازدواج کنی؟ و من هم متاسفانه جواب هایی میدادم که هنوز هم بابتشان شرمسارم و عده ای از آن از خدا بی خبر ها گاه گاهی با یادآوری آن سخنان بساط سرخی گونه های مارا فراهم میکنند.

سه سال اول ابتدایی در مدرسه پادشاهی کردم..دختری را تصور کنید با مقنعه سفیدی که کمی کج شده و مقدار متنابهی موهای خرمایی از آن بیرون زده و مانتو و شلوار گشاد سرمه ای به تن دارد و لبخند مضحکی بر لب! از آنجایی که اطرافیانم همگی بزرگتر از من بودند لذا من به ناچار دروس اولیه ابتدایی را از حفظ بودم و یکی از افتخاراتم این است که یک روز معلم کلاس آمادگی پدر و مادرم را خواست و به آنها گفت هوش این بچه را بردارید و از این مدرسه درب و داغان به در ببرید..نا گفته نماند که هنوز هم مادرم با آن خاطره پز می دهد!

در آن دوران سه ساله دریغ از یک جمله درس که خوانده باشم حتی مشق هایم را نیز با زور و تقلب مینوشتم! اما قهرمان بلا منازع کلاس بودم..یک بار کلاس دوم معلم پرورشی از معلمان خواست دانش آموزی را جهت مسابقات قرآن معرفی کند معلم نیز من را معرفی کرد و استدلالش هم این بود که تو چون درست خوب است باید به این مسابقات بروی..جای دوستان خالی در آن مسابقه که خواستم ادای عبدالباسط را دربیاورم چنان افتضاحی به بار آمد که حتی خواندن سوره توحید هم که از زمانی که زبان باز کردم خواندم نیز یادم رفت! جا دارد ذکر کنم که در این سه سال تنها نماینده مدرسه در مسابقات پیک نوروزی نیز بودم..

اما دوران پادشاهی تمام شد و به دلیل دعوای پدرم با مدیر مدرسه در مراسم جشن عبادت سوم دبستان پرونده ما از آن مدرسه بیرون آمد و به لطف همکاری پدرم با جامعه پزشکان و مرفه هان بی درد یک مدرسه شاخ و در خور و شان بنده پیدا شد که آنجا ثبت نام شدم!

سال چهارم دبستان شاید بدترین دوره تحصیلی من بود من که تا کنون دفتر را از نوع تعاونی و خودکار را از نوع بیک و مداد را از نوع سوسمار نشان و استدلر میشناختم ناگهان وارد دنیای دفتر های باربی و لوازم التحریر فایبرکستل و کیف و کفش های قشنگ شدم..مدرسه ای که همه از خانواده های پولدار بودند و از سال چهارم دبستان تست میزدند و قلمچی میرفتند..به همین سوی چراغ

خب بدیهیست که آن قهرمان بلامنازع تبدیل شد به یک دانش آموز متوسط به پایین کلاس..کسی هم تمایلی برای دوستی با من نداشت..معلمان گرامی نیز من را از رده خارج کرده بودند..ضربه روحی بدی بود..در آن سن..

سال پنجم دبستان بی شعور ترین انسان روی کره خاکی معلم ما بود که به نظرم واژه مقدس معلمی حیف است که برای این شخص به کار گرفته شود..من فرد منفور کلاس بودم..

روز معلم! کابوس من بود..کادو های رنگارنگ بچه ها و کادوی حقیر من..پولی جمع شد تا برای معلم سکه بخرند..ربع سکه خریداری شد اما واکنش ایشان این بود که کلاس بغلی نیم خریدند شما ربع!! و در اقدامی زننده کادو های من و چند دانش آموز دیگر را به دلیل کم ارزش بودن پس داد!

موقع امتحان تیزهوشان بود و فرد مذکور کارت های ورود به جلسه را برای توزیع به کلاس آورد اما هرچه منتظر ماندم اسم مرا صدا نکرد..و در آخر که زنگ خورده بود گفت عیبی نداره حالا مگه تو قبول میشی..الکی امتحان بدی..

پدرم که بعد از کلاس تقویتی به دنبالم آمد و چشم های اشک بارم را دید مدرسه را روی سرش گذاشت و با تهدید و ارعاب توانست معرفی نامه ای از مدرسه بگیرد تا من بتوانم آزمون بدهم...آزمون من اما جدا از همه بچه ها و به صورت غریبانه ای برگزار شد..

روز اعلام نتایج خانم دیو اسم چندتا از سوگلی هایش را خواند و رسید به اسم من و گفت تو؟؟؟؟؟ مگه میشه تو که هیچ کلاسی نرفتی... آن روز بود که فهمیدم تقدیر اگر بخواهد خیلی اتفاق ها می افتد...

  • وارش بارانی

آدم ها میتوانند برای چیزهای مختلفی غبطه بخورند..مثلا حسرت داشتن پول زیاد..حسرت داشتن بچه..حسرت سلامتی و خیلی چیزهای دیگه

یک سری از افراد  هم هستند که کلا در حالت غبطه به سر میبرن و به جای هر گونه اقدام و عملی با چشمانی آکنده از حسرت و اندوه به افراد موفق در زمینه خاص خودشون می نگرند

اما بنده شاید به همان دلیل که اوصولا منو نمیشه حدس زد با این غرور لعنتی.. کم پیش می آید غبطه نوش جان کنم و به حالت سخیفی با دیدن افراد موفق به سرعت قوه انتقاد و تخریبم فعال میشود و تا فرد مذکور را در ذهنم لگد مال نکنم لبخند رضایت روی لبان مبارکم جلوس نمیکند!بلاخص اگر نام برده از جامعه جنس به ظاهر قوی باشد!

افرادی که تا کنون از این سد مقاوم عبور کرده اند به تعداد انگشتان دست هم نمی رسد و اوصلا آنها یک ویژگی مشترک دارند خوب خیال می کنند و خوب می نویسند..

نمی دانم با این میل بی حسابم به اینگونه آدمها و فضا ها در این تحصیل نا مربوط دقیقا چه غلطی می کنم..الله و اعلم!

بگذریم..یکی از افرادی که این روزها توانسته غبطه ام را برانگیزد نیز نویسنده است و از همان جامعه به ظاهر قوی..با خواندن کتاب هایش مبهوت میشوم و لذت میبرم و به شدت مرا از کار و زندگی انداخته است و به کل فراموش کرده ام کتاب گیلبرت و ارائه دوشنبه درس جنین شناسی را!

به خودم حق میدهم کاملا خب الان اصلا قسمت گاسترلاسیون و تسهیم در ذهنم فعال نیست..الان نوبت بازی با کلمات و غرق شدن در عوالم دور است..

خیلی خوب می نویسد لعنتی..چطور میتواند اینقدر خیال انگیز باشد..کاش من هم میتوانستم!

  • وارش بارانی

با خودم عهد کرده بودم دیگه باهاش کاری نداشته باشم..حتی عروسیشم که دعوتم کرد نرم..

متنفرم، متنفرم از آدمایی که تا ازدواج میکنن تمام وجودشون تو شوهرشون خلاصه میشه از عکس پروفایل بگیر تا کل شعور و هویتشون..

من و اون خیلی باهم صمیمی بودیم..رفیق گرمابه و گلستان..شادی و غم، پر بودیم از دغدغه های مشترک..تو راه برگشت از مدرسه ساعت دو و نیم سه بعدازظهر تو گرما تو خیابونای خلوت امیرکییر راه میرفتیم و شعر میخوندیم..از فروغ از هیلاصدیقی از فریدون..

پایه همه چیز بودیم..کافی بود یک کدوممون دلش بخواد کاری رو انجام بده طرف دوم فقط میپرسید کی و کجا

باهم بزرگ شدیم باهم کتاب خوندیم باهم کنکور دادیم..من اومدم دانشگاه و اونم سال بعد رفت یه جای دیگه..باهم در ارتباط بودیم..دانشگاه عوضش کرد اما صمیمیتمون پا برجا بود..شده بودم یه پوشش برای گندکاری هاش..خانوادش به من اعتماد داشتن و حرفم رو می پذیرفتن..

پارسال ازدواج کرد و کلا من رو از زندگیش دیلیت کرد..اما من بیخیال نشدم به حرمت همه خاطره هامون خواستم برم سمتش اما منو پس زد

خیلی بهم برخورد..دلم بدجوری ازش پر شد..حتا به پی ام سند تو آل تبریک سال نوش هم جواب ندادم

اگه منو بشناسین قطعا خواهید گفت این کار از من خیلی بعیده..

اما مقاومتم چند ماه بیشتر طول نکشید..

امشب که داشتم شعرای علیرضا آذرو با صدای بلند تو اتاق میخوندم یه لحظه فکر کردم چقد جاش خالیه..دلم برای اون روزا تنگ شد..گوشیو گرفتم و بدون اینکه به مغزم اجازه بدم جلومو بگیره خیلی سریع بهش پی ام دادم که جات خیلی خالیه و کاش بودی تا باهم شعر می خوندیم..


پی نوشت: میدونم خودمو کوچیک کردم..اما اون لحظه فقط به حرف دلم گوش کردم برام مهم نیست ری اکشنش چقدر خشک و سرد بود!
  • وارش بارانی

گفت چرا اینقد بهم ریخته ای؟..شروع کردم یک ریز حرف زدن که لب تابم هنگ کرده..شارژر گوشیم گم شده..هوا خیلی گرمه..اتاق نامرتبه..درسام مونده..گزارشارو ننوشتم..گفتم و گفتم و گفتم...

نوچ کش داری گفت و سرشو برگردوند..اینا چیزی نیست که اینجوریت کنه

سکوت کردیم..

نگاش کردم..

چشم تو چشم شدیم..

گفتم خب آره..راستش دلم..

دلم تنگ شده...

  • وارش بارانی

شهر ما پر بود( و شاید هست) از خونه هایی که صاحبی نداشتند..سی و چند سال پیش ساکنان اون به امید یک سفر چند روزه ترکش کردند ولی هرگز برنگشتند..بخشی از اونها توسط دولت مصادره شد بخشی از اونها هم به وارث های خوش اقبال از فرنگ برگشته تعلق گرفت و بخشی از اونها هم همین جور دست نخورده باقی بود

یکی از این خونه ها روبه روی کلاس زبان ما بود..خیلی قدیمی بود..بخشی از دیوار اون به خاطر گودبرداری های اطراف ریخته بود..منو نرگس تصمیم گرفتیم بریم اون تو ببینیم چه خبره..بچه ها میگفتن اونجا جن داره! صحنه هایی که تو اون خونه دیدم هیچ وقت یادم نمیره..یه وجب خاک رو همه چی نشسته بود..درخت انجیر پیر تو باغ به طرز خشنی رشد کرده بود..حوض کثیف و چرک بود..روی مبل های لهستانی قرمز رنگ پارچه سفیدی پهن بود که دیگه تقریبا سفید نبود..همه وسایل دست نخورده تو خونه بود..انگار کسی که ترکش کرد به برگشتن خیلی مصمم بود..دلم گرفت..دلم سوخت..

چند سال بعد که بانک سرکوچه با کمبود فضا مواجه شد اونجا رو تخریب کردند و شد پارکینگ بانک..وقتی گذرم به اونجا افتاد خیلی دلم گرفت..خیلی دلم سوخت

آدماش کجان...خدا میدونه...

این روزا وقتی بعضی از وبلاگ هارو باز میکنم همون حس بهم دست میده..وقتی یه نفر نشسته چند سال از زندگیش رو تفکراتش تو اون دوران رو نوشته و یهو دیگه ننوشت.....دلم میگیره..دوس دارم پیداش کنم و بگم بازم بنویس..دنیاتو تموم نکن..


 

  • وارش بارانی

تهران شهریه که زندگی در اون خیلی آسون و خیلی سخته..اما هرچی که هست به نظرم بهترین  جا برای عاشقی کردنه...حیف که روزای آخر اینجا و درس خوندنمه و هیچ عاشقی تو این شهر  نکردم..

حیفه که وقتی اینجاها قدم میزنی و آهنگ گوش میدی به یاد هیچکس نیستی... راسته که میگن برای کارهای نکرده حسرت بیشتری میخوری!

اگه تهران هستید حتماعاشق بشین و باهاش برین تئاتر شهر..تو ولیعصر قدم بزنین..کافه گردی..صبحانه خوردن تو جمشیدیه رو هم از دست ندین!

  • وارش بارانی

وطن همیشه خوشاینده..وقتی از کشورت مهاجرت میکنی دلت براش تنگ میشه برای همه جاش دلت فقط میخواد جایی قدم بزنی که آدما فارسی حرف بزنن..چهره ها ایرانی باشه. وقتی تو شهر خودت نباشی دلت هوای اونجا رو میکنه فرقی نمیکنه حتی اگه تو بهترین امکانات پایتخت باشی دلت واسه همون شهر کوچیک و آشنا تنگ میشه...آهنگای محلیتو دانلود میکنی..اگه همشهریاتو ببینی ذوق میکنی. اگه توی شهر خودتم باشی اگه روستا یا ییلاقی داشته باشی آخر هفته ها دلت هواشو میکنه تو خاکش که قدم میزنی میگی وقتی مردم جنازم میاد اینجا یه روزی تن من خاک اینجا میشه...

فکر کن تو ماشین خوابیدی و با بوی بهار نارنج و رطوبتی که میاد زیر دماغت بیدار میشی...

کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها میشد با خودش ببرد هرکجا که خواست


پی نوشت: عنوان از کتاب زیبای نادر ابراهیمی
  • وارش بارانی
خیلی اوقات بزرگ بودن مسائل به خاطر فکر ماست ، که هر بار که تصورش میکنیم مسئله رو یک لایه دورتر و سخت تر میبینیم
مثل کنفرانس امروز، که اینقدر تو ذهن من پیچیده بود که از مدت ها قبل خواب میدیدم به افتضاح ترین حالت ممکن در حال برگزاریه
مطالب سخت و سنگین..مقاله های پیچیده و حجیم..ورود به یک حوزه جدید و ملکولی..و از همه مهم تر یک استاد سخت گیر و منتقد در حد مسعود فراستی
همه این ها روی هم باعث شده بود یک ترس بزرگ و عظیم در من شکل بگیره
اما اینطور نشد..بیشتر از هر وقت دیگه ای به موضوع مسلط بودم..ساعت دهنش را بست و تقویم به دست خویش بند کفنش را بست و ...
مسعود فراستی هم دهنش را بست و در آخر به یک خوب بود اکتفا کرد!

میخوام بگم شاید اصلا کار سختی پیش روم نبود در واقع کار متفاوتی نبود این ذهن من بود که بیخودی جو سازی کرده بود و یک غول  عظیم رو جلوی خودش می دید

بهتره به جای فکر کردن به مسائل فقط انجامش بدیم.. اینجوری خیلی راحت تره
take it easy and just do it..
  • وارش بارانی