وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

کم کم دارم باهاشون انس میگیرم،  دانش اموزامو میگم،  امروز  برای دقایقی تونستم نقاب معلمی رو دربیارم و به عنوان خوده خودم باهاشون حرف بزنم،  تجربه شیرینیه متکلم وحده باشیو 35 جفت گوش منتظر شنیدنت،  موقعیه که در حالی که به گرفتاری های خودت فکر میکنی سعی میکنی ماجراها رو در حد فهم اون ها تفسیر کنی.. اما اون ها خیلی خوب از چشمات میفهمن کدومشو از ته دلت گفتی کدومشو محض وظایف معلمی.. اخرش بهشون گفتم اگه دوست دارین دعاهاتون براورده بشه برای دیگران دعا کنین.. گفتم من برای شما دعا میکنم شما هم برای من دعا کنین.. پرستیژم اجازه نداد بگم محتاج دعاتونم.. خلاصه اینکه گاهی میرم بالای منبر،  یه وقت میبینم حرفام رسیده به چیزهایی که این طفل های معصوم هیچ درکی ازش ندارن اما واسه خالی شدن خودم میگم.. دارم کم کم دوسشون میدارم

  • وارش بارانی

فکر میکردم همه روزهای سخت خاطره میشه فکر میکردم معلومه که سخته اما سختیشم قشنگه.. اصلا چی قشنگ تر از سختی کشیدن مشترک.. اما اکنون اینجانب در صحت کامل عقل اعلام میکنم متنفرم از این روزها و هیچ وقت از گذشتنش ناراحت نیستم.. پروردگارا.. اگر امتحانه ببین که از پسش برنمیایم.. اگر ان مع العسر یسرا هست که ما عسر هامونو که کشیده بودیم قرار مون که این نبود کاخ آرزوهامون که فرو ریخت جوونی مون که داره تموم میشه پس کی قراره اون صد سال نون و کره برسه؟!  ما که معده مون از این همه نون و تره ترکیده رنگ و رومونو باختیم تو بیست و چند سالگی تاریخ آخرین ذوق و خوشی یادمون نمیاد.. چه جوابی برای ما داری؟ چطوری اون دنیا میخوای تو چشمای ما نگاه کنی و بگی دیدین چطور دونه دونه آرزوهاتونو پر دادم؟ 

  • وارش بارانی

نمیتونم بگم تصمیمم برای رفتن جدی بود،  اوصولا تو اون سن و سال نمیشه تصمیم جدی گرفت.. اونجا فقط میشه رویا ساخت و خوشبخت بود.. اما ورودم به دانشگاه مصادف شد با بر باد رفتن رویاها و استخدام دولت شدن وطبعا سوختن رویای مهاجرت.. 

سوم راهنمایی که بودم موضوع انشا داشتیم در مورد اینده.. اونجا نوشتم هاروارد و آمریکا.. نوشتم نوبل زیست شناسی.. 

توی روزهای سخت کارشناسی همش شاهد مهاجرت آدمایی بودم که قبولشون داشتم.. یکی یکی رفتن و من موندم و احساس از دست دادن..

این روزها که همه اون روزا ته نشین شده دلم میخواست واقعا مسیر جور دیگه ای پیش میرفت و الان میتونستم حتی به پناهندگی فکر کنم و 12سال تعهد محضری به آموزش و پروش پیش روم نبود.. 

ناشکر نیستم به این شغل که حداقل نگران از دست دادنش نیستم.. به این درآمد.. بیمه و بازنشستگی.. 

اما دلم.. دلم واقعا میخواست یکی از اون چهره های غمگین فرودگاه امام بودم.. دلم واقعا میخواست میگفتم که گر گریزم کجا گریزم و گر بمانم کجا بمانم.. 

این خواستن از جنس همون آه عمیق پشت نرده های سبز دانشگاه تهرانه..

این روزا دیگه اسمش مهاجرت نیست.. اسمش فراره.. و واقعا خوشا آنان که با عزت از اینجا بساط خویش برچیدند ورفتند..  



  • وارش بارانی

موقعی که خوابگاه بودیم یه موقع هایی که پیش هم میشستیم و حرف های منفی میزدیم آخرش پر میشدیم از یه عالمه حس های درد و تنفر و کلافگی و بی چارگی.. در همون حین یا کمی بعدش یکی پا میشد که بره دسشویی.. میگفتیم کجا.. با آه و حسرت خاصی میگفت برم برینم به این زندگی.. 

خیلی وقت بود یادم رفته بود این قسمت از خاطرات مونو..دیروز که مغزم پر شده بود از یاس و نا امیدی.. خستگی و گرما امونم و بریده بود وسط بازار  دسشوییم گرفت یهو این جمله یادم اومد.. از ته دلم میخواستم برینم به این زندگی... 

  • وارش بارانی

به کمپین نه به خرید هرچیزی می پیوندیم چون پولشو نداریم..
برای هر مشکلی میریم سراغ مردم و قشر متوسط.. زلزله میاد مردم کمک کنن.. زندانی ازاد کنیم مردم کمک کنن.. حتی شده هزار تومن.. بچه مدرسه ای از پول تو جیبش بزنه کمک کنه.. 

بحث نخریدن میشه بازم قشر متوسط.. 

چرا کسی نمیگه عامل این فضا قشر متوسط نیست؟  اون اقای x که تو نمایشگاه ماشینش نشسته و میلیارد میلیارد خودرو پیش فروش میخره ایا تره ای برای این تحریم ها که ما بچه محصل ها عوضش بشیم خورد میکنه؟  

کاش یه کمپین بزنیم واسه اعتراض.. تنها برگ برنده قشر متوسط کثرت شونه که به درد یه کار اساسی تر میخوره.. چرا کسی جرات بلند شدن نداره.. به کجا باید برسیم که نقطه جوشه؟  یه اتفاق عظیم نیازه.. یه سیل که همه رو بشوره ببره.. و همیشه این وسط خیلی ها باید قربانی شن..  

  • وارش بارانی

هیچ وقت کدبانو نبودم،مرتب و منظم و وسواس.. هنرمند.. اهل بشور بساب..

اما این روزا حس میکنم چقد دلم کاره خونه میخواد.. وقتی ذهنم اینقد مشغوله دلم میخواد ساعت ها کاسه و بشقاب  بسابم و فکر کنم.. وقتی دارم  تخم مرغ ها رو با هم زن میزنم خیره بشم به اون صحنه دوار و فکر کنم.. یه خروار هویجو کرفس و اینجور چیزا  بذارم جلوم و هی خرد کنم و خرد کنم.. و فکر کنم.. دو زانو بشینم  رو فرش و همه قدرتمو بیارم تو دستام و با فشار زیاد فرشارو دستمال بکشم و فکر کنم.. 

شاید همه زنا اینجوری کدبانو میشن.. شاید پشت هر خونه ای که برق میزنه از تمیزی و بوی غذاش مستت میکنه یه زن بوده که فقط میخواسته فکر کنه.. 

  • وارش بارانی

به مناسبت هفته معلم باید اینجا بنویسم و ثبت کنم که هرچقدر همه بهم تبریک بگن اما من هنوز حس نمیکنم که معلمم..اون عشقی که ازش حرف میزنن رو هنوز حس نکردم نقطه اشتراکم با بقیه معلما اینه که از تعطیلاتم استفاده میکنم و از کم بودن حقوقم شاکی ام..هنوزم هرجایی که لازمه شغلم رو بگم میشنوم که اصلا بهت نمیاد..

من نمیتونم مانتو شلوار اداری بپوشم با کفش خانومانه..من هنوزم کیف لب تابم کوله اس، هنوز کتونی صورتی میپوشم

من هیچ وقت خودم نخواستم که معلم باشم اما امروز که چند سال از اون وقایع گذشت میگم خدایا دمت گرم بهترین شغلو بهم دادی من در قالب هیچ شغل دیگه ای نمی گنجیدم

من از حقم گذشتم تا عذاب لحظه کم باشه، سرم بالاست وقتی که زمونه متهم باشه

به عاقل حکم آزادی به دیوونه قفس دادن، اونایی که بدی کردن همه تقاص پس دادن

در هر صورت معلمی شغل خوبیه، همین که الان شاغلم همین که ضامن وام بابام میشم، همین که نگران شهریه دانشگاهم نیستم همش خوبه

امسال سال کاری خوبی نبود ای کاش دری به تخته بخوره عقل بیاد تو سر مسئولین اموزشی ما تا بفهمنن هر کسی باید تو تخصص خودش کار کنه تا بازدهی داشته باشه تا خیانت نکنن در حق عمر و دانش منه معلم و دانش آموزا..درد دل بسیار است..

  • وارش بارانی
اینقدر موضوعات مختلفی ذهنم رو درگیر کرده که نمیدونم چطور خالیش کنم..موضوعات بی نهایت بی ربط..
مدتیه به این نتیجه رسیدم که  آدما هر کدوم رسالتی دارن و اگه زمین و اسمون هم به هم برسن باید انجامش بدن..اگه رسالت تو فکر کردن و برنامه ریزی برای همه چیزه نمیتونی اینطور نباشی.،هرچند که غبطه بخوری به حال آدمایی که به هیچ چیز فکر نمیکنن و همیشه بهترین ها براشون رغم میخوره به لطف بقیه..
اما تو همیشه باید برای آجر به آجر زندگیت فکر کنی و تصمیم بگیری و عمل کنی و عواقبش رو خودت بپذیری..هرچند خسته بشی..
نقشت ممکنه تغییر کنه اما رسالتت تغییر نمیکنه..

  • وارش بارانی
تحویل سال امسال خیلی متفاوت بود علاوه بر اینکه متاهل بودم نمیدونم چرا بیخودی حس میکنم بزرگتر و پخته تر شدم، خیلی راحت گذشته خودمو نقد میکنم و به واژه مهم پذیرش رسیدم در همه چی..خوشحالم که بعد از اینکه این مخلوط به هم خورد تهش چیزی که ته نشین شده از چیزی که خودم میخواستم خیلی دور نیست..
به هر حال بهار فرصت خوبیه حتی برای سر زدن به همون فامیلای سالی یک بار برای همون کارای تکراری که اگه نباشن معلوم نیست چقد کینه و کدورت و فاصله بین آدما ایجاد میشه..
در سال جدید میخوام سخت نگیرم و بدون توجه به عکس العمل اطرافیان کاری که میدونم درسته رو انجام بدم
  • وارش بارانی

چند روز پیش در حین تدریس کتاب جدید التالیف انسان و محیط رسیدم به جایی که در مورد سفرنامه صحبت میکرد از بچه ها خواستم بنویسن ولی خب تهش شد شبیه زنگ انشا تابستان خود را چگونه گذراندید، بچه ها هم علاقه ای به خوندن سفرنامه برادران امیدوار نشون ندادن..بیشتر ترجیح میدن تو کلاس حرف بزنیم باهم کلا تو فاز خودشونن یهو وسط کلاس صدای بوق ماشین میاد میگن این علی چلسیه! بعد پنج دقیقه میخندن..یهو صدای اس ام اس موبایلشون میاد کل کلاس ده دقیقه میخنده..دانش آموزای عجیبی دارم امسال..اگه کمی بهشون دقت کنم ماجراهای زیادی برای گفتن دارن اما امسال زیاد دقت نمیکنم...

از اون موقعی که عقد کردیم بهنام اصرار داشت که بریم مشهد اما میدونستیم که دانشگاه در قالب ازدواج دانشجویی میبره و نخواستیم خیلی تو خرج بیفتیم..قرار بود با یکی از دوستامون بریم که چهارتایی خوش بگذرونیم که اونا پیچوندن..ناراحت شدم..چون پیشنهاد باهم بودن از طرف من بود حس کردم پس زده شدم اما خب ذره ای از این حس رو به بهنام منتقل نکردم..تاریخ کاروان ها افتاده بود تو اسفند و متاسفانه یا خوشبختانه اسفند شلوغ ترین تایم کارخونه هست و بهنام هم همه ی مرخصی هاشو استفاده کرده بود..ترجیح دادیم سرشونو شیره بمالیم و استعلاجی بگیریم اونم فقط دو روز..

اینبار هم متاسفانه تایم سفر ما مصادف شد با سقوط هواپیمای تهران یاسوج و ما موندیم و قسم های خانواده که هوایی نرین..راه مشهد کسل کننده اس..مدت هاست که فقط جاده هراز رو میتونم تحمل کنم و حتی مسافت یک ساعته تا ساری هم برام غیر قابل تحمله..اما چاره ای نبود..

اینبار خوشبختانه ماشین خلوت گیرمون اومد و تونستیم تا صبح بخوابیم تا راه سفر کمی کوتاه بشه برامون..حدود ساعت چهار رسیدیم ترمینال مشهد...وای که چقدر از راننده های دربستی ترمینال بدم میاد.. مثل کفتار بهت حمله میکنن و قیمت مسیر دو تومنی رو بیست تومن حساب میکنن...عین چهار سال دانشگاه گرفتار این جماعت بودم

بارون میومد و سرد بود و خوابمونم می اومد و بهنامم آدم چونه زنی نبود همه این ها باعث شد پونزده هزار تومن بابت یه مسیر خیلی کوتاه پول بدیم که فرداش با اسنپ حساب کردیم دو تومن بود! رسیدیم به هتل و بار و بندیل و تحویل دادیم و رفتیم حرم..

راننده تاکسی میگفت از پاییز تا حالا اولین بارون مشهده..حرم خلوت بود نماز صبح تموم شده بود با بهنام قرار گذاشتم یه ساعت دیگه جلو ناودون طلا..مثل همیشه موقع دعا یادم رفت چی بگم فقط گفتم خدایا همونا که خودت میدونی..زیره بارونه تو حرم امام رضاس دیگه دست مونو رد نکن..به بهنام که رسیدم داشتن نقاره میزدن..شاید از موسیقی چیزی سر در نیارم ولی به نظرم نقاره زنی حرم اصلا ریتم منظم و موسیقیایی نداره..اما یه حس معنوی داره لذت بخشه..برگشتیم به هتل..خیلی خسته بودیم و خوابیدیم..موقع ظهر برامون جلسه توجیحی گذاشتن..ما به همراه چندین دختر و پسر دیگه تو رستوران هتل جمع شدیم و یه اقایی تو جیهمون کرد که برنامه چیه..ما از اولشم قصدهمراهی با برنامه هاشون رو نداشتیم فقط ممنونشون بودیم که یه هتل پنج ستاره رو در اختیارمون گذاشتن..به ما زن ها  چادر سفید هدیه دادن که شب باهاش در مراسم حرم شرکت کنیم..

ناهار خوردیم ورفتیم موزه نادرشاه..همون جایی که تو بچگی عکس داشتم با اون مجسمه معروف نادر..یه گروه بچه مدرسه ای هم ریخته بودن تو باغ..دم در هم نفری پنج تومن ورودی دادیم..وقتی بچه بودم به نظرم با شکوه تر میومد..بر خلاف من بهنام خیلی خوشش اومده بود کلا علاقه زیادی به عتیقه جات داره البته ناگفته نمونه یکی از رویاهاشم یافتن یکی از اینا و فروختن و پولدار شدنه!

بعدشم رفتیم بازار به اصرار من بهنام یه چیزی برای خودش برداشت و قبل اینکه از اتاق پرو بیاد بیرون من حساب کردم و گفتم کادوی روز مهندس!

شب چادر سفید سر کردم و همراه چندین زوج دیگه رفتیم رواق فاطمه زهرا حرم..سخنرانی که قرار بود بیاد نیومد به جاش یه آقایی اومد و جک های بی مزه زن و شوهری تعریف کرد و قول دادن فردا تو جشن برج سپید جبران کنن برامون..شام مهمون مهمانسرای حضرت بودیم

صبح فردا اسنپ گرفتیم و رفتیم توس..از مشهد تا توس یازده تومن..عذاب وجدان هم داشتیم بابت پیچوندن مسئول کاروان که نرفتیم برج سپید در جشن با شکوه شون شرکت کنیم..فردوسی اما خیلی خوب بود..هرچند رفته بودم و چیز جدیدی برام نداشت اما اون موقع که رفتم اخوان ثالث رو نمیشناختم و دیدن مزارش خیلی برام خوشایند بود..یکی از تشابهات منو بهنام اینه که همه کارا رو خیلی سریع انجام میدیم کل گشتن مون در مزار فردوسی نیم ساعت هم نشد خیلی هم لذت بردیم و کیف کردیم بعدش رفتیم طرقبه..کمی زعفران و این قبیل چیزها برای سوغات خریدیم..

ظهر رسیدیم هتل ناهار خوردیم و وسایلمون رو جمع کردیم رفتیم حرم زیارت و خدافظی..

دیگه نه وقت سفر زمینی مونده بود نه حوصله اش بود..ساعت شیش و نیم بدون اطلاع کسی از خانواده سوار هواپیما شدیم..اگه سقوط میکردیم و میمردیم خیلی بد میشد خداییش..

سالم رسیدیم ساری و بعدش رفتیم خونه خوابیدیم..بهنام چهار و نیم و من شیش نیم بیدار شدیم و رفتیم سر کار..


 اینم شبیه همون تابستان خود را چگونه گذراندید شد..معلم که اینه چه توقعی از دانش آموزا دارین؟!


  • وارش بارانی