وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

آخرین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دوست» ثبت شده است

چند وقت پیش به یکی از دوستای قدیمی پیام دادم، بعد از سلام و احوال پرسی و انداختن توپ در زمین هم دیگه که تو چقد بی معرفتی..نه تو بیشتر! در جواب این سوال که چه خبر چیکار میکنی، گفت میرم از بانه جنس میارم بیا یه روز خونمون ببین..گفتم باشه حالا یه روز میام ( الکی!) بعد باهم قرار گذاشتیم که بریم بیرون بستنی بخوریم.

بعد اینکه بستنی خوردنمون تموم شد به بهانه اینکه اونجا نزدیک خونشونه منو برد خونه تا مثلا بستنی که مهمونش کرده بودمو جبران کنه

کلی لباس و بدلیجات و لوازم آرایش ریخت جلوم و شروع کرد به توضیح دادن و قیمت دادن..که از این خودمم برداشتم..نمونه اینو واسه مامانم گرفتم و خلاصه از این حرفا..

روم نشد چیزی بر ندارم، خیلی زحمت کشیده بود واسه توضیحات، خیلی هم امید داشت..به قول فروغ جان < من چه گویم قلب پر امید را؟؟> یه کرم ضد آفتاب برداشتم..

حالا بماند که پولم همراهم نبود و خجالت کشیدم و شماره کارت گرفتم تا براش واریز کنم.

مدت ها از اون روز گذشت، تا همین دیشب که دوباره بهش پیام دادم و این بار در جواب سوال چیکار میکنی چه خبر گفت تو بورس کار میکنم..با فلان مدارک بیا پیشم تا ثبت نامت کنم..لبخند زدم و بحثو عوض کردم..آخرش هم به این نتیجه رسیدیم ک یه قرار بزاریم ببینیم همو، گفت من صبحا تو فلان دفتر هستم مدارک یادت نره بیاریا..

همچین رفقای با معرفتی داریم ما..

  • وارش بارانی

با خودم عهد کرده بودم دیگه باهاش کاری نداشته باشم..حتی عروسیشم که دعوتم کرد نرم..

متنفرم، متنفرم از آدمایی که تا ازدواج میکنن تمام وجودشون تو شوهرشون خلاصه میشه از عکس پروفایل بگیر تا کل شعور و هویتشون..

من و اون خیلی باهم صمیمی بودیم..رفیق گرمابه و گلستان..شادی و غم، پر بودیم از دغدغه های مشترک..تو راه برگشت از مدرسه ساعت دو و نیم سه بعدازظهر تو گرما تو خیابونای خلوت امیرکییر راه میرفتیم و شعر میخوندیم..از فروغ از هیلاصدیقی از فریدون..

پایه همه چیز بودیم..کافی بود یک کدوممون دلش بخواد کاری رو انجام بده طرف دوم فقط میپرسید کی و کجا

باهم بزرگ شدیم باهم کتاب خوندیم باهم کنکور دادیم..من اومدم دانشگاه و اونم سال بعد رفت یه جای دیگه..باهم در ارتباط بودیم..دانشگاه عوضش کرد اما صمیمیتمون پا برجا بود..شده بودم یه پوشش برای گندکاری هاش..خانوادش به من اعتماد داشتن و حرفم رو می پذیرفتن..

پارسال ازدواج کرد و کلا من رو از زندگیش دیلیت کرد..اما من بیخیال نشدم به حرمت همه خاطره هامون خواستم برم سمتش اما منو پس زد

خیلی بهم برخورد..دلم بدجوری ازش پر شد..حتا به پی ام سند تو آل تبریک سال نوش هم جواب ندادم

اگه منو بشناسین قطعا خواهید گفت این کار از من خیلی بعیده..

اما مقاومتم چند ماه بیشتر طول نکشید..

امشب که داشتم شعرای علیرضا آذرو با صدای بلند تو اتاق میخوندم یه لحظه فکر کردم چقد جاش خالیه..دلم برای اون روزا تنگ شد..گوشیو گرفتم و بدون اینکه به مغزم اجازه بدم جلومو بگیره خیلی سریع بهش پی ام دادم که جات خیلی خالیه و کاش بودی تا باهم شعر می خوندیم..


پی نوشت: میدونم خودمو کوچیک کردم..اما اون لحظه فقط به حرف دلم گوش کردم برام مهم نیست ری اکشنش چقدر خشک و سرد بود!
  • وارش بارانی