وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

آخرین مطالب

۸ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

رفیق جان، مدتی است که ما را در این کویر وحشت تنها گذاشتی و رفتی تا سلاممان را به شکوفه ها و باران برسانی، نمیدانم شکوفه را دیدی یا باران را، نمی دانم به قول شعر های روزهای سرخوشی" کسی دزد شعورت نیست آنجا؟  تجاوز به غرورت نیست آنجا؟"

رفیق عزیزم این روزها چقدر جای خالی ات را حس میکنم، بماند.. اما کیف میکنم از دیدن قفسه کتاب هایت در گودریدر، کیف میکنم از دیدن عکس های هنریت که با همان ذوق بکر مخصوص به خودت ثبت شان میکنی.. میدانی رفیق وقتی دلم برایت ضعف میرود اما این اپلیکیشن ها هیچ به کارم نمیاید آن موقع ها فقط حضور فیزیکی حالی ام میشود و بس! آن موقع ها به این فکر نمیکنم که تو وارونه روز و شبم و هزاران کلیومتر دورتر از منی، دلم میخواهد که بدوم تا تو همه فاصله ها را..

حیف که تو آن همه دروس خشک مهندسی خواندی و چیزی از انعکاس ها سر در نمی آوری تا برایت شرح دهم که چگونه تقصیر این نورون های پیش سیناپسی و پس سیناپسی است حال این روزهای من

جانه من حتما به خاطر داری که روزی باهم خواندیم که این مایه آرامش دوستان است که تا هر زمان پس از مرگشان کسی از آنها یاد کند هنوز دوستی و جمعشان در ناب ترین حالت همواره باقیست چرا که فنا ناپذیر است..از تو یاد میکنم و وجودم پر از آن احساسات ناب می شود چون باور دارم به این حرفت که میگفتی: زمان طول نداره عرض داره!

رفیقم، اگر از حال روز این جا بخواهی باید بگویم هیچ چیز عوض نشده، غیر اینکه تو های زیادی عرصه را خالی کردند و جای تو هارا گوسفند صفتانی گرفته اند که یاد گرفته اند نان را به نرخ روز بخورند و نه حقوق میدانند نه تکالیف. اینجا فقط شامل گذر زمان شد، زمانی که فقط درد های گذشته را عمیق تر کرد با این تفاوت که جرات فریاد را نیز از ما گرفته اند، و خلاصه در فضایی که خوابش را هم نمیدیدیم مشغول جان سپردنیم

گفته بودند که زمانی که جوجه پرنده ها پرواز را آموختند و پریدند و رفتند چقدر آشیانه بوی تنهایی و غم خواهد گرفت..گفته بودند تلخی این غم را به شیرنی تماشای پرواز آنها معاوضه کن تا روز به روز بیشتر اوج بگیرند و روزی آموخته هاشان را از آن پرواز سبک بال به پرنده های دیگر بیاموزند(1)

تماشای پرواز تودر آسمان بریتیش کلمبیا برایم شیرین است، شیرینی بی بدیلی که پارادوکسی عجیب با تلخی این روزها برقرار کرده است

رفیقم، میدانم که کجایی..میدانم که دقیقا کجایی، در زیر همین آسمانی که میبینم در نوازش همین بادی که دست مهربانش تنها پیوند من و توست..

پیوندمان ناگسستنی باد



(1) اندیشه سازان!


  • وارش بارانی

بعضی از دیدار ها میتونه تورو تا جاهای دوری ببره و نکته جالبم اینجاست که تو در اون جای دور بسیار جا افتاده و همرنگی..یعنی خیلی راحت میتونی به دو فضا، یا شایدم بیشتر تعلق داشته باشی، فضاهایی که اینقدر متفاوتن که شاید آدمای توش اصلا ندونن انسان هایی هم می زیند اینگونه! اما تو میدونی، و مسئله آزار دهنده اینه که با بیست و دو سال سن هنوز ندونی کدوم حالتت واقعیه و کدوم حالت نقش..

در سفری به سیاره دیگر، چیزهایی دیدم و شنیدم که ذهن کوچک من را یارای تحلیل نیست، این منه تکه تکه هستم که هر قطعه ام در سیاره ای جا مانده و آنقدر دور و بعید است این فاصله ها که این گستتن را امید پیوست نیست

بی مرز تر از عشقم و بی خانه تر از باد
ای فاتح بی لشگر من ، خانه ات آباد

  • وارش بارانی

مرد نباید دست و پا چلفتی باشد، مرد نباید بی دوست و رفیق باشد، مرد نباید بی کار باشد، مرد نباید در انتخابات زنانه نظر دهد، مرد نباید فدای خانواده همسرش باشد، مرد نباید دروغ گو باشد، مرد نباید اهل پز و افاده و هر صفت منفی زنانه دیگر باشد، مرد نباید چشم چران و هیز باشد، مرد نباید به بهداشت فردی بی توجه باشد، مرد نباید صحبت کردن بلد نباشد، مرد نباید دلقک و نقل مجلس باشد، مرد نباید تحت سلطه ی زنش باشد، مرد نباید کار خانه داری انجام دهد، مرد نباید در بحث های زنانه شرکت کند، مرد نباید نسبت به دخل و خرج زندگی بی توجه باشد، مرد نباید غریزه جنسی اش تبدیل به نقطه ضعف او شود، مرد نباید بیشتر از همسرش نگران بچه هایش باشد، مرد نباید خالی از عاطفه باشد، مرد نباید بی غیرت باشد، مرد نباید آویزان کسی باشد، مرد نباید با ادبیات بیگانه باشد، مرد نباید خسیس باشد، مرد نباید زود به زود مریض بشود، مرد نباید خودش را ضعیف و نیازمند نشان بدهد.


پی نوشت: پست های بی محتوایی از آب درآمد اما حداقل خودم را به تفکر واداشت تا بفهمم واقعا نباید چه!

  • وارش بارانی

زن نباید خیلی تیز و بز باشه، زن نباید از همه چی سر در بیاره، زن نباید زرنگ بازی داشته باشه، زن نباید بی نیاز از همسرش باشه، زن نباید شیر زن باشه، زن نباید تنهایی از عهده زندگی بربیاد، زن نباید به همه چی توجه نشون بده، زن نباید با همسایه رفت و آمد داشته باشه، زن نباید چاق باشه، زن نباید جیب همسرشو بگرده یا گوشیشو چک کنه، زن نباید استقلال مالی شو ظاهر کنه ، زن نباید از چیزای مردونه سر دربیاره، زن نباید بی حیا باشه، زن نباید زیاد تلوزیون ببینه، زن نباید شلخته و بی توجه به ظاهر خودش باشه، زن نباید قلیون و سیگار بکشه، زن نباید بیشتر از مردش عاشق باشه، زن نباید نمک نشناس باشه، زن نباید با خانواده همسرش خیلی  صمیمی باشه، زن نباید در مجالس روضه پارتی شرکت کنه، زن نباید بی سواد باشه..

زن باید ظریف و لطیف و سرشار از عاطفه و زنانگی باشه..


پی نوشت: به زودی خواهم گفت مرد نباید چه..
  • وارش بارانی

این روزها عجیب بی حاصل و بی مقدار..یک صفر پس از اعشار میگذرند، این حال منفی مداوم که با من است حالم را بهم میزند، این احساس شکست لعنتی، این منفور ترین حس جهان. اینکه چه مرگم است که نمیتوانم در اوج خوشبختی گوشه ای از آن را ببینم..اینها همه به این ذهن مشوش خیال پرداز  ایدآلیست من برمیگردد..مقصر همه این حال ها آن لحظه هایی است که پیاده میرفتم و برای این روزها برنامه میریختم..برنامه پشت برنامه، نقشه پشت نقشه! خب معلوم است تیرت که به سنگ بخورد دیگر نای بلند شدن برایت نمی ماند..

در دوران ریکاوری به سر میبرم..ریکاوری که ظاهرا مدت زیادی قرار است طول بکشد..من نشانه های خود را میدهم یک نفر باید مرا پیدا کند..

نمیدانم از من پس از گذشت آن همه ماجرا چه چیزی باقی مانده و اکنون حاصل آن تجربه ها چه شخصیتی است

زمان تنها مرهم این زخم عمیق است..که حالا بتوانم شخصیت آسیب دیده را با شکل و شمایل جدید بازسازی کنم و به عرصه زندگی وارد کنم..

امید، پنجره ای که هر چند کوچک و تار شده اما هنوز هم باقیست و من نمیخواهم آخرین برگه شانسم را آسان ببازم، تا زمانی که آخرین برگه در دستان من است امید به پیروزی هم هست





  • وارش بارانی

دوست داشتم از آنهایی باشم که یادشان میرود در جیبشان یک اسکناس درشت قرار دارد، یا از آنهایی که روز تولدشان یادشان میرود..یا یادشان میرود فلان لباس را خریده اند و باید بپوشند.. اما من همیشه یادم هست! از تک تک فولدر های لب تابم خبر دارم، از تک تک کتاب هایی که دارم، از تک تک تی شرت های درون کشو

اما این بار خیلی اتفاقی فهمیدم در بین فولدر فیلم ها فیلمی قرار دارد که هنوز ندیده ام، برایم عجیب بود این فراموشی، خیلی عجیب

فیلم محصول سال 2010 بود، اولش حوصله ام سر میرفت و به تلگرام مشغول بودم اما کمی که گذشت فیلم قادر شد مرا جذب کند

در مورد خیانت فیلم های زیادی ساخته شده اما به نظرم این چیز دیگری بود! چیزی که فیلم را متمایز میکند وجهه راوی بودن و قضاوت نکردن است، چیزی که در سینمای ما کم و بیش در آثار اصغر فرهادی میتوان دید

زن و مردی که هم دیگر را دوست داشتند اما هر دو خیانت کردند، زن از نوع احساسی و مرد از نوع جنسی..حساب شده و دقیق پرداخت شده بود، احساس گناه مرد بعد از خیانت و اشک های زن برای دوری از معشوق قدیمی

بارز ترین ویژگی این فیلم قضاوت نکردن و واقعی بودن است، هیچ شخصیتی منفی نیست، حاضری به همه شخصیت ها حق بدهی و همه را باور کنی و خودت را جای آنها بگذاری

چیزی که شاید کمک کند تا در زندگی واقعی هم از آدم ها دیو نسازیم بت هم نسازیم..همه خاکستری اند!

  • وارش بارانی

احساس عجز سر و پای وجودم را میگیرد وقتی به زن خانه بودن فکر میکنم..چقدر محال و نشدنیست به فکر همه چیز بودن، چقدر سخت است که بدانی فلان فروشگاه ارزان تر حساب میکند و به نفع زندگیت هست که از آنجا خرید کنی..چقدر سخت است که اهمیت بدهی نانوایی خیابان بغلی نان های با کیفیت تری طبخ میکند و بهتر است از آنجا نان بخری..چقدر سخت است میان این همه شلوغی و دل مشغولی به فکر جزئیات این چنینی باشی..

و چقدر سخت تر و محال تر است زن خانه امروزی بودن! که باید در عین پایبندی به قوانین سنتی زنه خانه بودن آنها را ترکیب کنی با وجهه اجتماعیت با درس و بحث! با تلگرام و اینستاگرام..چقدر محال و سخت است که هم قرمه سبزیت خوب جا بیفتد تا مادرشوهر جان به به و چه چه کند هم زیبا و آراسته باشی در حد ستارگان هالیوود تا شوهرجان فیلش یاد هندوستان نکند هم سخت کار کنی تا آخر ماه یک جا بریزی در دهان همیشه باز اژدهای بانک، که اگر نریزی خودت را قورت میدهد. هم این پایان نامه لعنتی را تمام کنی و از شر استاد و دانشگاه و آموزش خلاص شوی..

پیچیده است، روی لبه تیغ راه رفتن است..در این دنیای سرگیجه کنونی سخت ترین شغل حتی قبل از خبرنگاری و کارگری معدن، زنه خانه بودن است!


  • وارش بارانی

این پایان از اون پایانا بود که از روز شروع بهش فکر میکردم و هر بار براش برنامه تازه ای میریختم..هر بار که آخر ترم میرفتم با خودم میگفتم یعنی میشه روزی بیاد که دیگه برگشتی نباشه..امروز اون پایان بود..یک روز خیلی عادی و معمولی، هیچ حس خاصی نداشتم مثل دخترایی که همو بغل میکردن و اشک میریختن ناراحت نبودم و خوشحالم نبودم..یک حس کاملا خنثی..

جمع کردن وسایلم مثل همیشه بود..خداحافظی با بقیه مثل همیشه بود..انگار که برای یه آخر هفته میرم شمال و برمیگردم..همینقدر عادی و معمولی

شاید موقعی که به این پایان نیاز داشتم الان نبود..

وقتی بین جمع کردن وسایلم کتاب زبانم رو پیدا کردم و ورقش زدم وقتی به اون هایلایت ها و نکته برداری ها و خط کشیدن های کتاب نگاه کردم جوری که هیچ لغتی جا نمونده بود جوری که انگیزه و علاقه و سخت کوشی ازش فوران میکرد فقط به این جمله فکر کردم..آن باغ جوانم کو دریاچه آرامم کوه هیجانم کو؟..ای بر پدرت دنیا آهسته چه ها کردی..



  • وارش بارانی