وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

آخرین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «رویا» ثبت شده است

میخواهم جایزه نوبل اسکار یا هر چیز شاخ دیگر! را اهدا کنم به کسی که بتواند کشف کند خودش واقعا چه چیزی را می پسندد

قبلا ها که صحبت از ماهواره و ترویج خیانت میشد سریع موضع میگرفتم که آدمی که با دیدن چهارتا فیلم به همسرش خیانت کند همان بهتر که برود به درک، قبلا ها فکر میکردم ما و ذائقه مان چیزی جدا از رسانه ها هستیم این که اگر تربیت خانوادگی قوی باشد هیچ طوریش نمیشود..

اکثر دخترها در اینستاگرام حداقل یک پیج از مدل عروس و عروسی را لایک کرده اند و روزانه عروس های زیبایی را تماشا میکنند که زمانی آرایش لایت دارند زمانی فشن..زمانی لباس آستین دار زمانی دکلته..دیگر بین همه جا افتاده است که عروس و داماد باید یک سری قوانین خاص را برای عروسی رعایت کنند..تالار..شام ...ماشین عروس..فیلم بردار..لباس عروس آرایشگاه باغ عکس رقص عروس داماد ساخت کلیپ..در آوردن ادا اطوار های عاشقانه برای هم

تقریبا همه این چیزها با کمی کمتر و کمی بیشتر در اکثر جاها اجرا میشود..

امروز که داشتم فیلم عروسی خواهرم رو که بعد شش ماه آماده شده بود میدیدم لحظه ای بود که عروس و داماد خیلی عاشقانه لب آب نشسته اند و باهم صحبت میکنند و لبخند میزنند  و یک آهنگ عاشقانه هم روی آن میکس شده بود..به خواهرم گفتم چی میگفتین به بهم..خواهرم در کمال ناباوری گفت داشتیم دعوا میکردیم! گفتم با لبخند؟! گفت آره مجبور بودیم دیگه فیلم باید قشنگ بشه..وقتی که احساس کردم داماد دارد عاشقانه ترین کلمات را میگوید خواهرم برام ترجمه کرد کرد اینجا داره میگه..اگه یه ذره دیگه ادامه بدی همین الان عروسی رو تمومش میکنم!

بعد یه ذره فکر کردم..که خب که چی؟! ما عکس میگیریم که لحظات خوبمون رو ثبت کنیم نه اینکه لحظات خوب رو نقش بازی کنیم..ما چرا روز عروسی خودمونو هلاک میکنیم تو گرما میریم باغ که فیلم بگیریم؟ چون همه این کارو میکنن! چون اون ژستی که تو اینستاگرام دیدیم رو خیلی دوس داریم اجرا کنیم..

واقعا لذت بخشه؟! نیست! همه این چیزایی که ما فکر میکنیم برامون لذت بخشه در واقع به ما القا شده..توسط جامعه..توسط رسانه ها

به نظرم این تعارض موقع انتخاب همسر خیلی نمود پیدا میکنه..جامعه یک سری ویژگی هایی رو تایید میکنه که تو خود به خود فکر میکنی اون ویژگی ها رو میپسندی در صورتی که نه!

موقع انتخاب رشته فکر میکنیم که عاشق پزشکی برق یا حقوق هستیم در صورتی که نه!

فکر میکنیم کار درست اپلای کردن و رفتن است چون همه میروند..

واقعا باید فکر کرد..باید قبل هرکاری خیلی فکر کرد که آیا این واقعا همون چیزیه که منو خوشحال کنه؟

به نظرم خیلی سخته..تفکیک قائل شدن بین این دو موضوع.. این که آدم بفهمه خودش واقعا چی میخواد خیلی مهمه

رسانه ها خیلی تاثیر گذارن..بدون اینکه بفهمیم..بدون اینکه قبولشون داشته باشیم


  • وارش بارانی

من فکر میکنم بیشتر زندگی ما در واقع در توهم ما شکل میگیره

ما فکر میکنیم که کسی یا چیزی رو دوست داریم ولی در واقع نداریم

ما فکر میکنیم کسی رو بخشیدیم ولی در واقع نبخشیدیم

ما فکر میکنیم چیزی یا کسی رو فراموش کردیم ولی در واقع نکردیم...

ممکنه زمان زیادی هم برای زندگی در توهممون صرف کرده باشیم..ممکنه این وهم اینقدر وسیع باشه که بخش عمده ای زندگیتو در بر بگیره

افسانه سی و چند سالی داشت زندگی موفقی داشت مدرک تحصیلی عالی شغل عالی همسر خوب بچه های دوست داشتنی..برام زندگیشو تعریف کرد اینکه یه روزی به جای قلبش به مغزش گوش کرد و با کسی ازدواج کرد که پدرش انتخاب کرد اینکه الان خیلی راضیه اینکه اونی که تو دوران دانشجویی دوستش داشت اصلا لایقش نبود..اینکه الان خیلی همسرشو دوست داره و زندگی خیلی فراتر از احساساته..گفتم اون پسره چی شد آخرش..گفت رفت آلمان..ازش خبر داری؟..وقتی مقالم تو فلان همایش اول شد بهم ایمیل زدو تبریک گفت..بچه داره..موهاشم یه کم ریخته..

افسانه عاشق زندگیش بود از ته دلش میگفت خدا نیاره روزی رو که بدون همسرم باشم..

ولی برق چشماش موقع تعریف از اون پسر مفهومش این بود که فراموش نکرده..مفهومش این بود در کمال وفاداری به همسرش اما با ایمیل اون فرد دلش لرزید..ولی هیچ وقت از انتخابش پشیمون نیست

فقط عشق نیست آدما آرزوهاشونم فراموش نمیکنن..من نکردم..وقتی آرزوم جلوی چشمام در حال نابودی بود هیچ سوگواری نکردم..مثل خیلی ها تو این شرایط در اتاقو نکوبیدم و بلند گریه نکردم..بهش فکر نکردم..آغوش باز و ای شمشیر ها مرا بپذیرید..

اما امشب دیدن یک سری چیزهایی که منو یاد آرزوم انداخت..فکر اینکه وقتی اینا رو تماشا میکردم چه تصوری از امروز داشتم و امروز واقعا چیه..فکر اینکه دل چی میخواست..فکر اینکه هیچ وقت هیچ چیز مطابق دل نشد..فکر اینکه دل هنوزم میخواد..فکر اینکه خدا نخواست..اما دل تا ابد خواهد خواست..فکر اینکه هیچ وقت بعد از اون به دلم فکر نکردم

همه اینا برام این معنی رو داشت که اینقد توهم فراموش کردن نزن..پاش بیفته دلت هنوزم همون زندگی رو میخواد..اینو باید پذیرفت..فکر میکنم پذیرش این موضوع تحمل حقیقت رو بیشتر میکنه



عکس اتاقم..روزهای کنکور..روزهایی که آرزوهایی داشتم..

  • وارش بارانی

من هیچ وقت به گداهای خیابون پول نمیدم  اما یه گروهی که همیشه سعی میکنم یه پولی بهشون بدم نوازنده های دوره گرد هستن..خیلی احساس خوبی بهم میده یه نفر تو خیابون بزنه و بخونه..یه بارم تو ورودی مترو انقلاب یه پسر گیتار میزد و میخوند که به جرأت میتونم بگم صداش از هشتاد درصد خواننده های امروزی بهتر بود خیلی منو مبهوت خودش کرد مخصوصا با اون شعر زیبای هایده..وقتی که من عاشق میشم دنیا برام رنگ دیگه اس..

یه پسره هست تو اول پلیس راه آمل اکثر اوقات میاد تو اتوبوسها و تار میزنه و میخونه..من و دوستمم باهاش خیلی خاطره داشتیم یعنی نه با خودش بلکه با اوقاتی که میومد تو ماشین و میخوند..این دفعه ام تا اومد داخل ما پرت شدیم به سوی خاطرات..که مثلا یه بار یادته تولدت بود بهش گفتیم برامون تولدت مبارک بزنه!

این دفعه یه پسر بچه پنج شیش ساله ام همراش بود که تنبک میزد..با این که خود نوازنده اصلی خیلی کم سن و سال بود اما این بچه بابایی صداش کرد..متاسفانه هیچ پولی همرام نبود که بهش بدم از تو کیفم یه آبمیوه درآوردم و دادم به بچه..اونم با یه لبخند خاصی نگام کرد..قیافه خیلی معصوم و در عین حال شرری داشت صورتش آفتاب سوخته بود و چشماش برق میزد..اونا تو اتوبوس نشستن و تا بابل همراه ما شدن

من برخلاف خیلی از دخترا از بچه ها متنفرم! از آدم هایی هم که عکس پروفایلشونو عکس این بچه های روس کته (=بچه ی روس، کنایه از بچه زیبا!!) میزارن متنفرم. راستش اونقدرا هم بد ذات نیستم اما معتقدم بچه باید اندازه انسان بالغ فهم و شعور داشته باشه و وقتی براش توضیح میدی ببین من الان درس دارم یا سرم درد میکنه و تو نباید ونگ بزنی اونم بفهمه و مثل بچه آدم یه گوشه بشینه! فکر نمیکنم توقع زیادی باشه!! اما تنها گروه بچه ها که من خیلی دوسشون دارم پسر بچه ها هستن اونم در سن پنج شیش سالگی تا قبل از بلوغ. دوسشون دارم مخصوصا وقتایی که میخوان ثابت کنن مردن! از دختر ها که متنفرم مخصوصا اونایی که لوس حرف میزنن و تو عروسیا مو شینیون میکنن و لباس عروس میپوشن!

خلاصه انگار این بچه هم علاقه رو تو چشمای ما خوندو اومد سمت صندلی ما..بهش گفتم اسمت چیه؟ گفت ها؟! (از این به بعد شما هر مکالمه رو به این صورت تصور کنین که من هر سوالو هفت هشت بار میپرسم و اون همش میگه ها؟! ها؟! ) فکر کنم گوشش سنگین بود خلاصه با زحمت فراوان فهمیدیم اسمش ابلفضله..پرسیدم خب کلاس چندمی (اون سیر بازم تکرار شد) آخرش دستشو آورد بالا و پنجو نشون داد..گفتم اوه باریکلا چه بزرگی تو کلاس پنجم!! خیره شده بود به منو دوستم پلکم نمیزد..گفتم خب دوس داری چیکاره بشی.. پاسخش فقط ها؟! و سکوت بود..گفتم لابد خلبان؟ سکوت کرد گفتم آخه پسرا معمولا دوس دارن خلبان بشن..یا دکتر..یا مهندس..یا پلیس.. دوید رفت پیش باباش.. گفتم خب لابد بیخیال ما شده..دوباره برگشت گفت..باز بگو.. گفتم چی؟ گفت از این چیزایی که میگفتی دیگه..دکتر مهندس ازینا..(اصلا واضح حرف نمیزد) گفتم خب شغلای زیادی وجود داره من خودم دوس داشتم دکتر بشم دوستم گفت من دوس داشتم فضا نورد بشم خلاصه یه کم شغلا رو براش نام بردیم و بازم دوید رفت پیش باباش که از خستگی داشت بیهوش میشد..اومد سمت ما تو چشام زل زد و گفت من مرسه (مدرسه) نمیرم..من بزرگ شدم میرم خدمت!! دوستم گفت خب بعد از خدمتت چی..دوباره دوید رفت پیش باباش..دوباره برگشت خدمتم تموم شد میرم مکانیکی

تقریبا رسیده بودن ..ذهنم همش درگیرش بود و حالت چشمای کنجکاوش یادم نمیرفت..به این فکر کردم ما که رویای بچگیمون اون بود این شدیم..این بچه چی میخواد بشه..

  • وارش بارانی

 بدون فکر قبلی شروع میکنم به بازی دست ها روی اسکرین و نوشتن چیزی که دوست دارم باشم

اولین چیزی که دوست دارم اینه که وقت نداشته باشم..نه ادا اطوارها..یعنی اینقدر کار روی سرم باشد که وقت خالی نداشته باشم آنوقت وسط آن همه شلوغی یک جایی برای خودم باز کنم و یک لیوان قهوه ای کافی میکسی چیزی خودم را مهمان کنم..ترجیها زمستان باشد و بخار چای! مورد نظر بخورد توی صورتم و لیوانم پناهی باشد برای گرم کردن دست ها

دوست دارم یک گلدان حسن یوسف داشته باشم و باهاش حرف بزنم هر روز بهش آب بدهم و برگ هایش را نوازش کنم

دوست دارم بیشتر رانندگی کنم..یعنی حقیقتش دوست دارم پولش را داشته باشم و با زانتیای نوک مدادی که شش دانگش به نام خودم هست رانندگی کنم..دنده سنگین..آهنگ..آها دوست دارم در حین رانندگی کسی کنارم بنشیند و باهم مصرع به مصرع مشاعره وار شعر ها را بخوانیم..ترجیح میدهم نام برده را نشناسم..یعنی یکهو بیاید سوار ماشین خیالی ام بشود و هر وقت حوصله اش را نداشتم..ترمز..پیاده..

دوست دارم به آن جمله پاستور روی کتاب تست های کنکور برسم آنجا که میگفت در آرامش حاکم بر کتابخانه ها و آزمایشگاه هایتان زندگی کنید..به آن آرامش که دیگر هیچ چیز جهان به هیچ جایت نباشد

داشت یادم میرفت..گفتم آزمایشگاه و یاد دانشگاه افتادم و یاد انقلاب..خیابان انقلاب..دلم خانه ای میخواهد بالای یکی از کتاب فروشی های انقلاب..وفتی کتاب پیکر فرهاد رو میخوندم همیشه فکر میکردم خانه توصیف شده در همچین مختصات مکانی واقع شده..یک خانه قدیمی بالای کتاب فروشی خیابال ن انقل..آنجا پر از وسایل متعلق به من باشد..یک گیره مو مثل آن گیره موی رز در تایتانیک داشته باشم و همیشه کنار آینه ام باشد..یک تخت نرم و گرم برای خوابیدن..چند صندلی لهستانی..آشپزخانه ای دنج پر از چیزهای خواستنی و خانه ام پر باشد از خنزر پنزر..چیزهایی که فقط خودم ازشان سر دربیاورم..در اتاق کوچکم پا می نهد بعدها با یاد من بیگانه ای..در بر آینه می ماند به جای تار مویی نقش دستی شانه ای

دلم سفر هم میخواهد..با یک همسفر خوب..دیگه ترمز و پیاده در کار نباشد..اصلا رانندگی نکنم..خسته از همه مسئولیت ها با خیال راحت فرمان را به او بسپارم و گاهی از خستگی خوابم ببرد..آن اعتماد پشت خوابیدن..آنم آرزوست

دوست دارم با مربی خصوصی شنا حرفه ای و نواختن یک موسیقی را یاد بگیرم

دلم عصری بهاری را میخواهد که بنشینم و رقص محلی پسرها را تماشا کنم




از که میگریزی؟ از خود؟ ای محال..


  • وارش بارانی