وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

وارش بارانی

اینجا برای از تو نوشتن فضا کم است

آخرین مطالب

۱۱ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

به بهانه اعتصاب در دانشگاه صنعت نفت:

دانشگاه ها می تواند در گروه های مختلفی تقسیم شود اما اگر از دید آینده شغلی نگاه کنیم سه نوع دانشگاه داریم:

1. دانشگاه علوم پزشکی

اگر بیمارستان را صنعت بدانیم به نظرم دانشگاه علوم پزشکی در این حوزه موفق ترین است، درصد بالایی از فارغ التحصیلان خود را در صنعتش مشغول به کار میکند(نسبت به سایر دانشگاه ها)،طرح نیروی انسانی دارد، بیمارستان ها کاملا زیر نظر دانشگاه و متخصصان علمی اداره میشود، از نظر علمی به روز است و تولید علم خود را با سرعت خوبی به کاربرد میرساند و دانشجویان از همان ترم های اول با صنعت خود در ارتباطند

2. دانشگاه های بورسیه ای

تقریبا همه فارغ التحصیلان خود را موظف است که وارد صنعت مربوطه کند، دانشجو از ابتدای آغاز تحصیل شاغل محسوب میشود و حقوق میگرد و در ازای آن قوانین خاصی را رعایت می کند. یکی از دغدغه ها در مورد این دانشگاه ها علاوه بر هزینه سنگین برای دولت دغدغه سواد دانشجو است. نظر بر این است که به دلیل نبود انگیزه کافی (شاید) دانشجو در اینجا بی سواد بار می آید. البته مزیت این دانشگاه این است که دانشجو را در سن 18سالگی تحویل می گیرد و موقعی که خمیر شل است آن را همان طور که میخواهد با توجه به اهداف سازمان شکل میدهد، که البته این که تا چه حد در این راستا موفق است خود مسئله ای جداگانه است

3. سایر و اکثر دانشگاه ها

هیچ ارتباطی بین صنعت و دانشگاه برقرار نیست، آمار بیکاری بالاست آمار پارتی و رانت و فساد های اداری تقریبا بیشتر از دو صنعت فوق است، دانشجویان به دسته های متعددی تقسیم میشوند  از جمله دانشجو نما ها!،به دنبال دختر بازی پسربازی دانشجو ها،درس خوان های تارک دنیا،استعداد های برتر، فرار مغزها و هزاران دسته دیگر که در بین اینها میتواند قرار بگیرد، که البته آثاری از این دسته بندی در دو دانشگاه فوق هم میتواند یافت شود. همین تناقض ها در این دانشگاه ها خود دردسر بزرگی است..مثلا : علی با رتبه نسبتا خوبی در دانشگاه تهران مدیریت خواند فوق لیسانس گرفت با بیست ملیون سرمایه حاصل از کارهای ساده دانشجویی در این سالها و وام و کمک خانواده در تهران اتاقی کوچک اجاره کرد بعد از چند ماه با نخواندن دخل و خرج مواجه شد و تهران را ترک کرد و ترجیح داد با آن بیست ملیون در شهرستان خودش مغازه ای رهن کند و شغل آزادی را از صفر شروع کند..یعنی با حدود بیست و پنج شش سال سن از صفر شروع کند و از این همه سال تحصیل فقط به پز دانشگاه تهرانی بودن خود اکتفا کند که متاسفانه برایش آب و نان نمی شود.        حسن از آن پسر های فشن و دخترباز و باهوش هیجانی..در دانشگاه آزاد شهرش عمران خواند در سالهای آخر تحصیل با دوستانش شرکتی کوچک در راستای هوشمند سازی منازل ثبت کرد فوق لیسانس در همان دانشگاه آزاد قبول شد و بلافاصله بعد از قبولی در فوق لیسانس دانشگاه آزاد در دانشگاه دولتی شهرش که از قضا یکی از بهترین دانشگاه های فنی کشور است مشغول به تدریس میشود( به لطف یک پارتی نسبتا بزرگ) با دوست دخترش که شش سال باهم بودند ازدواج میکند و در حال حاضر با بیست و پنج شش سال سن هم جوانی اش را کرده هم صاحب زن و زندگی و خانه و ماشین و شأن اجتماعی است (استاد دانشگاه هست خب).

به شخصه در این داستان شیوه دانشگاه اول را بسیار می پسندم و به این فکر میکنم چه میشد همه صنعت ما این گونه بود مثلا سر در یک کارخانه مینوشتند:

جمهوری اسلامی ایران

وزارت صنعت و معدن

دانشگاه خواجه نصیر الدین طوسی

مرکز آموزشی صنعتی راه سازان فردا!

یا مثلا:

جمهوری اسلامی ایران

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

دانشگاه شهید بهشتی

سازمان آموزشی خدماتی برنامه ریزی شهری


پی نوشت : همه مثلا ها مثلا است
پی نوشت2: همه چیز صرفا نظر و سلیقه شخصی است


  • وارش بارانی
اینجا همون هرازه همون جایی که گوگوش پشت موتور بهروز وثوق بهش میگفت دوستت دارم همون جایی که بوی مسافرای نوروزی میده..
فلش بک: من و سپیده نشسته بودیم رو به جاده و ماشینارو نگاه میکردیم بهش گفتم میدونی دلم چی میخواد دلم میخواد سوار یکی از این ماشینا شم و فقط برم..کسی ازم نپرسه کیم و کجا میرم..
هراز پر از زیباییه پر از راز..وقتی ازش میگذرم نقابمو یه جاهایی شاید نزدیکای همون پیست آبعلی یا شاید اطراف همون دریاچه سبز جا میزارم..راستش نمیدونم کی..نمیدونم منه بی نقاب کدومم..کدومش راسته..
هراز رویاییه..یه رویای قشنگ بین کوه و مه و نور..یه سرش هیولای تهران..پر از واقعیت و زندگی پر از جنگ برای بقا..پر از درس و پول و هواپیما.. یه سرش هم لطافت شمال بوی بهارنارنج و رخت خواب خونه پدری
هراز فقط یه جاده نیست..هراز خلاصه ای از زندگی منه
  • وارش بارانی

صدا از حموم بغلی میومد..سوز داشت اولش ابی خوند..بگو از خونه بگو از گل پونه بگو... از سر بلند عشق بر سر دار بگو..

بعدش رفت گوگوش.همیشه اسم تو بوده اول و آخر حرفام...بهترین رنگی که دیدم رنگ زرد کهربایی..

حالا نوبت شادمهر بود چیزای مبهمی میشنیدم فکر کنم فشار آب خوب شده بود..گم شدن تو این شب برهنه تقدیر منه...بعدش فک کنم سوت میزد..

رو شادمهر مونده بود..فکر کنم حالشو پیدا کرده بود..کاش بدونی ماتم دنیام بی تو فقط گریه میخوام....سبب منم که میشکنم..

چقد ما فاصله داریم...کاش اون روزا میمردمو یه جور اینو میفهمیدم!

دیگه حمومم تموم شده بود..ولی هی با خودم تکرار میکردم..کاش اون روزا میمردمو یه جور اینو میفهمیدم..اومدم درس بخونم بازم این شعر از ذهنم نمی رفت مثل این عاشقا گوشه جزوه ام نوشته ام کاش اون روزا میمردمو یه جور اینو میفهمیدم..

ذهنم آزاد نمیشد..گوگلش کردم کل تکس شعرو نوشتم..یه کم خالی شدم..

کاش اون روزا میمردمو یه جور اینو میفهمیدم..

بعد فکر کردم راستی چیو باید میفهمیدم تو کدوم روزا؟!

  • وارش بارانی
آدم زیاد درس خونی نیستم یعنی از اینایی نیستم که همیشه نمرشون خوب باشه چون کلا درس خوندن تو دانشگاه چیز بیخودیه به نظرم!!
امتحان امروز فیزیولوژی بود از اونجایی که ما یک استاد بی سواد داشتیم که عرضه درس دادن و امتحان گرفتن از رو گایتون رو نداشت(مایع شرم و خجالت) لطف کرد و یک جزوه درپیت و بی سرو ته رو انبار کرد روسرمون جزوه ای که هر جلسه اش رو یه دانشجو نوشته دیگه چه شود، از اونجایی که ما همه مون شب امتحانی هستیم در ایام فرجه به این نتیجه رسیدیم این جزوه خیلی نامفهوم است پر از اصطلاحاتی که هیچ سرو ته و تعریفی ندارد بنابراین نماینده محترم طبق توافقی با استاد به این نتیجه رسید که هر دانشجو سه سوال طراحی کند و ما در مجموع حدود صد سوال را بخوانیم و از بین آنها امتحان بدهیم..
اول فکر کردم که خوب است به هر حال راهی است برای پاس شدن، اما بعد که جزوه را دیدم متوجه شدم که خیلی هم فرقی نکرد چون سوال های بچه ها حدود نود درصد جزوه را در بر میگرفت..روز قبل امتحان استاد بازی در آوردند که نه خیر!! سوالات شما خیلی بیخود بود و من یک سری تعقیرات ریز به آن اعمال کردم..حال دانشجویان به دو دسته تقسیم میشوند..دسته اول که خیلی به تعقیرات ریز اهمیت نمیدهند و روال سابق خود را پیش میگیرند و دسته دوم هم که برای این تعقیرات ریز کل جزوه را خواندند و از منابع کمکی نیز بهره جستند..
روز امتحان : جواب هر سوال نیم صفحه میشود..سه تا از سوالات در جزوه نیود..به یکی از آنها در آن ده درصد اشاره ای شده بود که نصفه نیمه جواب دادم یکی هم بر پایه اطلاعات قبلی جواب دادم که بعد امتحان فهمیدم غلط است..اما سوال دوازده اصلا خیلی عجیب بود تا اکنون که در آستانه فارغ التحصیلی قرار دارم اسم همچین چیزی حتی به گوشم هم نخورده بود..به مراقب گفتم لطفا با استاد تماس بگیرید این سوال جز امتحان نبوده دو نمره هم داره!! گفت حتما تو بلد نیستی اگه جز امتحان نبود که بقیه هم اعتراض میکردن..تازه دو نفر هم برگه را تحویل دادند
نمی دونستم از چی عصبانی باشم از اینکه این سوال مسخره وجود داره یا از اینکه کسی اعتراضی نمیکنه..شاید واقعا بلد باشن!!
بعد امتحان دیدم هیچ کس جواب نداد..واقعا نمیفهمم چرا هیچکی اعتراض نکرد؟! دانشجو میمیرد ذلت نمی پذیرد؟!! اینا؟؟
رفتم اتاق استاد با زحمت پیداش کردم میگم دکتر جان این تو جزوه نبود میگه بود میگم نبود میگه بود..میگه فلانی اگه تو جزوه باشه میندازمتاااا؟ گفتم باشه..جزوه رو آوردیم..گشت و گشت و گشت..نبود..گفتم استاد پس حالا باید بهم بیست بدین!! عصبانی شد..شما مثلا دانشجو هستین؟؟ اصلا نبود که نبود باید بلد باشی قرار نیست که همه چی تو جزوه حاضر و آماده باشه..ما اون موقع دانشجو بودیم همه چیو با تحقیق و پژوهش بدست میاوردیم..شما خیلی نسل متوقع ای هستین..
من اصلا کاری به اون سوال ندارم به قول خودش دو نمره واسه دانشجویان پژوهنده اما چرا اول اصرار داشت که تو جزوه هست و حتی شرط گذاشت که اگه باشه منو میندازه؟؟

پی نوشت: جواب اومد 18.5 شدم..
  • وارش بارانی

دوران راهنمایی برای من دوران عجیبی بود همه ی تعقیر و تحولات دوران بلوغ را اضافه کنید به رفتن به یک مدرسه خاص

میگویم خاص چون در جای خودش بسیار عجیب و جدید بود، بخش عمده بچه های آن مدرسه بچه پولدار بودند..از این کیف های قشنگ داشتند..لوازم التحریر فانتزی (فکر کنم علاقه حریصانه من به خریدن لوازم التحریر های گران از شهر کتاب از عقده ای در آن دوران نشأت میگیرد) خلاصه اینکه در عمرشان دفتر تعاونی نداشتند کتونی های مارک میپوشیدند و عید ها به دبی میرفتند. گروهی دیگری نیز در مدرسه ما بودند که از روستاهای دور میامدند هوش و استعداد در آنها غلیان میکرد (شاید قلیان!) بچه های صاف و ساده و بی نهایت دوست داشتنی.. آنها مقنعه هایشان را جلو میاوردند و از وسط صورت تا میکردند..در کلاس ساکت بودند و گوش میکردند..عده ای از آن گروه همان اول کار بریدند و مدرسه لوکس شهر را رها کرده و به مدرسه ای معمولی در روستای خود بسنده کردند..عده ای هم ماندند و در تاریخ آن مدرسه جاودانه شدند و بعدها ازآنها رتبه های یک رقمی و دورقمی درآمد..

بچه های شهری هم خنگ نبودند، آدم بده نبودند..به نظرم دختر اول راهنمایی نمیتواند آدم بده باشد..اینطور بزرگ شده بودند..به هر حال همه ما در یک آزمون ورودی پذیرفته شده بودیم.

من اما در هیچ دسته ای نبودم..از بچه های شهر ولی پولدار نه،از هر دو قشر دوست داشتم..دوستی با قشر مرفه برایم خوب بود چون آن زمان آنها کتاب هری پاتر میخواندند و من هم خواندم و این آغازی بود برای کتاب خواندن من، دوستی با قشر دوم هم چیزهایی به من آموخت که هنوز که هنوزاست برایم جز مقدس ترین هاست..

این روزها زیاد میگویند که ای کاش معلم اینقدر شعور داشته باشد که اول مهر شغل پدرها را نپرسد..

یک عدد معلم داشتیم سال اول که نه تنها شغل ها را پرسید که یک دفترچه هم درآورد و شغل ها را یادداشت و از بچه ها شماره شان را نیز گرفت که اگر جایی کارش گیر کرد از این رانت نیز استفاده کند.. یادم هست که ادعای فهم و شعور هم داشت اول کار گفت بچه ها من پدرم کشاورزه..کشاورزی خیلی افتخار داره یه وقت کسی خجالت نکشه اگه باباش کشاورز بود! یکی از بچه ها گفت شغل پدرم آزاده، معلم گفت چه آزادی؟ گفت خانم آزاد دیگه یعنی کارمند نیست معلم سه پیچ شد که خب بگو دخترم دقیقا کارش چیه، دختره گفت مغازه داره معلم گفت آفرین مغازه چی؟ دختر یه کم مکث کرد و آروم گفت سبوس فروشی..

بعد رسید به یک دختر از گروه شهری ها که ظاهرا از قبل نزد ایشان کلاس میرفت و تست میزد (در پنجم ابتدایی جهت قبولی در آزمون مدرسه مذکور) و با لبخندی افتخار آمیز گفت بعله...ایشون هم خانم ک.ع پدر پزشک..مادر پزشک از دانش آموزای گل من!!

اکثر بچه های اون مدرسه الان به جایی رسیدن..بعدها اینقدر باهم دوست شدیم که اون روز تلخ رو یادمون رفت..ما باهم دوست بودیم با اینکه یکی حجاب داشت یکی نه یکی باباش با ماکسیمای قرمز (اون موقع خیلی شاخ!! بود) میومد دنبالش یکی با چکمه های گلی، گاهی فکر میکنم اون بی آلایشی فقط تو بچه های اون سن پیدا میشه ما فقط تو اون سن میتونستیم با این همه تفاوت باهم اینقدر دوست باشیم

  • وارش بارانی

برای امشب که آغاز بیست و سه سالگیست و پایان بیست و دومین سال فرصت..

برای امشب حرفی ندارم غیر از تشکر غیر از شکرگذاری بابت همه ی چیزهای خوبی که دارم و لیاقتش را نه..برای همه وقت هایی که نمی دانستم، حس نکردم ولی حضور تو اینقدر پررنگ بود و بعدها فهمیدم..برای روزهایی که بی مهری هایم را با مهربانی جواب دادی..برای بخشایشگر بودنت، برای این مسیر پر از پیچ و تاب که در این بیست و دو سال طی شد و تو همیشه کنارم بودی..تشکر برای همه چیزهایی که یاد گرفتم، برای همه دردهایی که مرا ساخت..تشکر برای بالهای خیالم..برای این وسعت نا محدود..برای اینکه می نویسم..برای اینکه سخن می گویم

تو بهترین دوستی..بهترین همراه

دعا کردن قشنگ است دعا میکنم در 23سالگی نیز مثل همه سالها کنارم باشی

پ.ن: حس خوبی بود که وقتی ساعت چهار صفر را نشان میداد سکوت سالن مطالعه با تبریک دوستانم شکست..بچه ها مچکریم!!

  • وارش بارانی

گاهی هم با خودم لج میکنم..هزار و یک کار نکرده دارم اما دلم میخواهد هرکاری بکنم جز آن هزار و یک کار

یک مقاومت بی معنی..

وسط تماشای یک فیلم دلم برای خواهرم تنگ میشود، وسط نماز خواندن عجیب هوس خواندن فلان کتاب را میکنم،وسط درس خواندن دلم حرف زدن و چرت و پرت گفتن با دوستان را میخواهد، وسط کلاس دلم یک آهنگ شاد با صدای بلند میخواهد،وسط استراحت بعد ناهار دلم مسافرت با اتوبوس میخواهد و ...

وقتی که دلم این چیزهارا میخاد یعنی هر طور که شده باید انجامش بدم..تا انجام ندم ذهنم آزاد نخواهد شد..

مثل دوستم که سر جلسه امتحان تا نشست گفت سوال پنج..سوال پنج..گفتم هنوز بهش نرسیدم..باز تکرار کرد..ممتد میگفت سوال پنج..لجم گرفته بود جوابش رو ندادم تا اینکه یکی دیگه بهش گفت..دوباره شروع کرد سوال بیست یک سوال بیست و یک..

  • وارش بارانی

بایدامشب بروم.. باید امشب بروم و چمدانی که به اندازه پیراهن تنهایی من جا داذرد بردارم و به سمتی بروم که در آن پنجره ها روبه تجلی بسته است!! بسته است.. هممین..

  • وارش بارانی

1.چقد خوبه که تو هر جایگاهی که هستی کارتو درست انجام بدی

وقتی به خاطر یه سرماخوردگی معمولی رفتم یه دکتر عمومی معمولی بیست دقیقه کامل برام وقت گذاشت..همه حرفامو شنید..کامل معاینه کرد..بعد شروع کرد به نسخه نوشتن..شاید اغراق آمیز باشه ولی وقتی از مطب اومدم بیرون احساس کردم پنجاه درصد بیماریم برطرف شده

2.طرف تو تاکسی شروع کرد مثل همیشه به غر زدن به جامعه..با چنان اعتماد به نفسی حرف میزد که آقا من خودم دیدم خودم شنیدم که خندم گرفته بود..یهو برگشت گفت هی میگن لباس پیامبر..بابا زمان پیامبر که لباس نبود همه خودشونو با برگ میپوشوندن..حالا اینا عبای یک میلیاردی میپوشن میگن لباس پیامبره..

یعنی کل تاریخ بشریتو زیر سوال برده بود با این حرفاش

3. میلاد پیامبر صلح و آرامش مبارک..فیلم محمد رسول الله واقعا تأثیرگذار بود..وقتی کسی مثل مجیدی عمرشو میذاره تو این کار وقتی میتونه تو این سالها کلی جایزه خارجی و اسکار درو کنه یعنی این فیلم متفاوته..حسش از پرده های سینما منتقل میشه..اگه تا حالا ندیدین حتما ببینین با هر باور و گرایشی مطمئنم این فیلم رو دوست خواهید داشت


  • وارش بارانی

بابای اون دکتر بودو بابای من پرستار..تو یه بخش بودن، یه وقتایی میرفتم بیمارستان اونم میومد،باهم دوست شدیم تو عالم بچگی باهم کلی خاطره ساختیم عین هم بودیم تخیلی و فانتزی..هنوزم که میرم اون بیمارستان یادم میاد که ما پشت بخش عفونی دنبال پیدا کردن یه راه به سرزمین نارنیا بودیم، یه بارم بردیمشون روستای ما..زیر درخت لیمو باهم دیگه خونه ساختیم آشغالای تو باغم شده بود وسایل خاله بازی ما..

یهو رفتن..غیب شدن انگار..اصلا یادم نیست چطوری..یه روز بابام اومد خونه و گفت دکترفلانی رفت از این بیمارستان..

تو این سالها خیلی دنبالش گشتم، یه بارم یکی خواست آرزومو برام برآورده کنه گفتم این دوستمو برام پیدا کن. فقط یه بار اسم پدرشو گوگل کردم و فهمیدم ایران نیست..اما از خودش هیچی گیرم نیومد از این همه شبکه های اجتماعی..

تا اینکه خیلی اتفاقی..اتفاقی تر از اتفاقی پیداش کردم..به این نتیجه رسیدم که شبکه های اجتماعی خیلی هم بی فایده نیست..معصومیت چهره اش هنوزم مثل بچگیاش بود..نخبه ای شده بود واسه خودش اون سر دنیا..سریع صفحه پیغامشو باز کردم تا بهش بگم..

چی بگم؟!حرفی نداشتم!..این همه سال فقط به پیدا کردنش فکر کردم..به این فکر نکردم اگه پیدا شد چی بهش بگم؟ من همونم که باهم دنبال سرزمین نارنیا بودیم؟ همون که همیشه دوست داشت یه قطار عین مال تو داشته باشه؟!..یادش بود؟! وسط اون دنیای عجیب اون درخت لیمو رو یادش بود؟!

شاید خیلی عادی میگفت سلام دوست من از اونجا چه خبر؟ اون بیمارستان هنوز ههمون شکلیه؟ اوه مای گاد

اون وقت همه ی تصویرهای قشنگم از اون روزا با پتک واقعیت خورد میشد.. شایدم اصلا جواب نمیداد..شاید فارسی یادش رفته بود..شاید منو یادش نمی اومد

مثل این فیلما لحظه آخر دستمو از کیبورد برداشتم و صفحه رو بستم..دوست داشتم رویاهام دست نخورده باقی بمونه

  • وارش بارانی